سفارش تبلیغ
صبا
 
بارقه قلم
همگام با هر روز
 
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پول ماهیانه

میز دوم می‌نشست. سمت راهرو.

کلاس از هر دو طرف پنجره داشت هم از راهرو هم از سمت حیاط. برای همین با این که خیلی قدیمی ساز بود اما دلباز و خنک بود. فقط روزهای آفتابی، حسابی گرم می‌شد.

امیرم سمت راهرو بود و از دسترس آفتاب به دور. بچه ساکت و آرام و بی سر و صدایی بود. خیلی تمیز و مرتب و قشنگ می‌نوشت ولی به لحاظ درک و استدلال، ضعیف بود. من هم اذیتش نمی‌کردم چون تقصیر خودش نبود. کم کاری نمی‌کرد، نمی‌فهمید. متوجه نمی‌شد.

می‌فهمیدم که متوجه بعضی مسایل ریاضی نمی‌شود و درکش برایش سخت است. مشخص بود کسی هم در خانه نیست که بتواند به او کمک کند.

مادرش که در جلسات حاضر می‌شد متوجه شدم، سواد ندارد و برادر کلاس پنجمش ضعیف‌تر از آنی بود که بتواند کمک امیرم بکند.

جدای ازین بسیار برادر شیطون و شروری داشت. تمام زنگ تفریح‌ها مشغول اذیت و آزار بچه‌های دیگر بود و هر وقت می‌دیدمش، زیر مشت و لگد ناظم‌ها!

می‌فهمیدم که کلاس برای امیر فضای بسیار خوبی است هر چند که به لحاظ علمی چیز چندانی از آن یاد نمی‌گرفت اما لااقل برای ساعاتی آسوده و راحت بود.

همین که به این تمیزی و زیبایی تکلیف‌هایش را همیشه می‌نوشت، برای من کافی بود و سعی می‌کردم خیلی مواخذه نخواندن و یادگرفتنش نکنم.

طبق روال مدارس ابتدایی، باید هر ماه، ماهیانه‌ای را پرداخت می‌کردند که صرف خرید جوایز و پلی‌کپی‌هایشان و امرار و معاش کلاس می‌شد و من خودم این ماهیانه را می‌گرفتم تا الکی خرج شرشره و کاغذ دیواری و جوایز به درد نخور نشود و می‌گشتم تا ببینم کجای تهران مناسبت‌تر و ارزان‌تر چیزی مناسب سن پسرهایم هست تا برایشان خریداری کنم.

ماهانه ما پنج تومن بود که معمولا پسرها یادشان می‌رفت به خانواده‌ّهایشان بگویند ولی وقتی دیدند بیشتر از پول ماهیانه‌شان برایشان خرید می‌کنم، اول ماه نشده با پنج تومن‌هایشان سر میزم بودند.

تا حد ممکن سعی می‌کردم ازین پنج تومن‌ها به بهترین نحو استفاده کنم و چیز خوبی با قیمت خوبی برایشان بخرم.

امیرمم جز بچه‌هایی بود که هنوز اول ماه نشده، پنج تومن به دست می‌آمد سر میزم تا برایش علامتش را بزنم.

پنج تومن امیر با پنج تومن بچه‌های دیگر خیلی فرق داشت.

همه پسرهای یک پنج تومنی می‌آوردند یا نهایش دو تا دو تومنی و یک هزار تومنی آن هم تقریبا نو و سالم.

اما پنج تومن امیر بسیار کهنه و خیلی خرد می‌بود. صد تومنی داشت. دویست تومنی داشت و پانصدی مچاله و پول‌هایی که از جگر زلیخا پاره‌تر بودند.

تعجب می‌کردم که این پول‌ها از کجاست؟ حتی اگر پدر امیر کارگر هم بود این گونه به او پول نمی‌دادند!!

یکی دو تا از پسرهام بودند که همان ماه اول از دادن پول ماهانه ابا می‌کردند و می‌گفتند خانم از ما هر سال پول می‌گیرند و هیچی به ما نمی‌دهند اما وقتی دیدند که پول‌های امسالشان جایزه برای همه‌شان است از آذر به بعد با خوشحالی ماهیانه را می‌آورند و ستاره‌های درس و اخلاقشان را جمع می‌کردند تا جایزه پنهانشان را بگیرند.

اما امیر از همان اول اصلا غری نزد و حرفی نگفت و هر ماه پولش را می‌آورد.

فقط عجیب نوع پول‌هایش بود!

آن روز امیرم غایب بود و نیامده‌بود. سر کلاس بدون این که حاضر غایب کنم متوجه غیبت امیر شدم.

همین‌طور که بچه‌ها را نگاه می‌کردم گفتم:«امیر کجاس بچه‌ّها؟»

پسرهای سومم خیلی در بند بعضی حرف‌ها و کارها نبودند. یعنی هنوز خیلی کوچک بودند و نمی‌دانستند بعضی چیزها را نباید گفت و نباید شنید و مهم‌تر ازین‌ها آن که در بندش نبودند و برایشان مهم نبود.

آرمینم خیلی ساده و کودکانه گفت:«خانم دیروز ما دیدیمش. مثل همیشه بعد مدرسه کنار خیابون بساط کرده‌بود و چیزمیزاشو می‌فروخت.»

بعدها توی مترو یک دو دفعه‌ای برادر بزرگترش را دیدم که یک بسته آدامس به دست داشت و از مردم می‌خواست ازش بخرند.

تا این حرف را آرمینم گفت متوجه تمام آن پول‌ها شدم.

بچه‌ام خودش آن پول‌ها را کار کرده‌بود و می‌آورد و برای همین هم این‌قدر پول‌ها خرد و پاره و کثیف بودند. چقدر سختی کشیده‌بود تا بتواند پولی جمع کند! چقدر در گرما و سرما کنار خیابان بوده تا بتواند اندک چیزی که دارد بفروشد و پولی دربیاورد!!
کاش زودتر می‌فهمیدم!!!

چقدر  دیر متوجه این قضیه شدم!!

پسر کلاس سومم کار می‌کرد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند و تمام تکلیف‌های تمیزش را کنار بساط کوچک و مختصرش نوشته‌بود. آن هم به آن تمیزی!

امیرم تنها بچه‌ مدرسه نبود که کار می‌کرد. گاهی که ناچار می‌شدم یک تکه از مسیرم را پیاده تا چهارراه بیایم پسرهای کلاس‌های دیگر را هم می‌دیدم که مستقیم بعد مدرسه کنار گاری میوه پدر یا مادرشان می‌ایستادند تا کمک حال خانواده باشند و......

 صدای امیرم را برای درس جواب دادن هم به زور سر کلاس  می‌شنیدم! نه این که صدا نداشت!

انگار به او گفته‌بودند نباید از یک حدی بلندتر حرف بزند و انگار می‌ترسید که صدایش را کسی بشنود! خجالتی نبود. یک هراس خاصی را در نگاه و صدایش می‌دیدم! هراسی عجیب از چیزهای بزرگی که در حد کوچکی آن‌ها نبود!

صدای همه این بچه‌ها سال‌های سال است که به زور شنیده‌می‌شود و یا ... اصلا شنیده نمی‌شود! و یا گوشی برای شنیدنشان نیست!

بچه‌های کار فقط بچه‌های کار نیستند، مشکلاتشان خیلی بزرگتر ازین حرف‌هاست و بسیار دردناک‌تر ازین اما...

 

اما...... من و او فقط آه خواهیم کشید و آن و آن‌ها ....... هرگز نمی‌بینندشان چه برسد تا بشنوندشان!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 96 آذر 17 :: 1:7 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 شیشه رو تو شکستی!

بعضی موقع‌ها بعضی چیزها روی دل آدم خیلی سنگینی می‌کنه، گاهی فکر می‌کنم با نوشتن شاید کمی ازین سنگین کم بشه اما این‌بار این سنگینی دنبال سبکی نیست، احساس می‌کنم که یک وظیفه است تا اون چه رو که بر روی قلبم فشار میاره شده حتی به یک صفحه سفید بگم:

صداش کردم درس جواب بده. اومد پای تخته. پسرها همه مشغول حل تمرین بودند و هنوز یواش یواش و بی‌خیال سوال قبل رو می‌نوشتند.

امیرحسین پای تخته هی این پا اون پا کرد و برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد تا کمکی از من بگیره.

گفتم امیرحسین درس نخوندی؟ مگه تمرین‌ها رو تو خونه حل نکردی؟

با این که جز پسرهای شیطون و بازیگوشم بود اما موقع توبیخ شدن برای درس نخوندن، خیلی آرام و سر به زیر و مظلوم می‌شد.

با ناراحتی و سر در پیش گفت:«چرا خانم حلش کردیم»

گفتم دفترتو بیار ببینم.

دفترشو آورد.

توی دفترش هم غلط حل کرده‌بود.

گفتم:«چرا متوجه نشدی سوال نکردی؟ اصلا همه تمرین‌ها رو ننوشتی!

و با ناراحتی گفتم بفرستمت بری دفتر؟

تا این حرفو گفتم رنگ از روی امیرحسین پرید. سریع اشک‌هاش روی صورتش پایین اومد و گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید دفتر. آقا منو میزنه»

گفتم:«نمی‌فرستمت بزننت. میفرستمت زنگ بزنند مادرت بیاد ببینم چرا تو خونه تمرین‌ها رو حل نکردی؟»

اشک‌هاش بند نمی‌اومد.

خودم ناراحت شدم که این طور داره اشک میریزه اما باید یه جایی کمکش می‌کردم.

می‌دونستم که مادرش، نامادریشه و دوساله بوده که مادرش رفته، اما چاره‌ای نبود.

اومد کنار میزم و ملتمسانه گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستید پایین آقا دوباره منو میزنه.

گفتم:«امیرحسین آقا تو رو نمیزنه من فقط می‌خوام خانواده‌ات از احوال درست باخبر بشن»

اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود با ناراحتی گفت:«چرا خانم! آقا میزنه.

یه دفه ما کلاس دوم بودیم توی کوچه شیشه یه خونه رو شکسته‌بودن، انداخته‌بودن گردن من. بعد آقا منو صدا کرد تو دفترشو و در و بست. کمربندشو درآورد و منو رو زد.»

پسرها سرگرم حل تمرین بودند و جز علی تپولم که کنار میزم می‌نشست کسی چیزی نشنید. یعنی این قدر که هیاهو هم پسرها داشتند صدایی جز صدای خودشونو نمی‌شنیدند.

امیرحسین که اینو گفت، نفسم یک آن ایستاد. قلبم تا ستون فقراتم درد گرفته‌بود.

چطور یه بچه کلاس دوم که نهایتش هشت سالش بوده رو زده؟ اونم با کمربند؟

باورم نمی‌شد که بچه به اون کوچکی کتک خورده‌ باشه اونم برای گناهی که معلوم نبود مرتکب شده یا نه؟

حتی اگه مرتکب هم شده‌بود نباید اون طوری تنبیه می‌شد به خصوص اون که مادر هم نداره.

یه دفه که نامادریش هم اومده‌بود مدرسه وقتی گفتم این امیرحسین جونم گاهی شیطونی می‌کنه ناگهان و یک‌دفه‌ای نامادریش جلوی من زد تو گوشش.

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سریع امیرحسین رو عقب کشیدم تا کشیده دوم رو نخوره. صد بار به خودم فحش دادم که چرا شکایتشو به مادرش کردم.

پسرم از خجالت این که نامادریش جلوی من زده‌بود توی گوشش مثل ابربهار اشک ریخت.

و حالا که این ماجرا رو تعریف ‌کرد اون ساکت شده‌بود و اشک‌های من بی‌امان روی صورتم پایین می‌اومدند.

سریع پشتم رو از کلاس کردم تا اشک و بغضمو بچه‌ها نببینند.

نفهمیدم تا آخر ساعت چطور گذشت. از تصور لحظه تنبیه شدن امیرحسین هشت‌ ساله ام خارج نمی‌شدم. تمام وجودم شده‌بود یک تکه درد و دهانم قفل قفل! انگار خودمو زده‌بودند! انگار من کتک خورده‌بودم. اون هم در اتاقی با درهای بسته و مردی با قامتی بلند و نگاهی پر از خشم و دلی پر از بی‌رحمی و خشونت!

کتک زدن راحت‌ترین و آسان‌ترین کاری بود که می‌شد در مقابل بچه‌ها انتخاب کنی. نیاز به فکر کردن و راه‌ حل یافتن نداشت! و مهم‌تر آن که خرجی نداشت و می‌تونستی یک دنیا عقده‌ها و خشم‌هاتو بر سر خیلی کوچکتر از خودت خالی کنی بدون این که ذره‌ای محاکمه بشی!

پسرها خیلی کتک می‌خوردند اما نمی‌دونم چطور به خانواده‌هاشون نمی‌گفتند؟؟!! پسرها هم یاد گرفته‌بودند زنگ تفریح این یکی اون یکی رو می‌زد اون یکی، این یکی رو!

درسته نزدیک به ششصد پسر رو در یک حیاط نه چندان بزرگ نگه‌داشتن کار سخت و مشکلی بود اما از همه‌اش راحت‌تر، زدنشون بود که همیشه هم نصیب شیطون‌ها و شرها نمی‌شد و یقه بچه‌های آرام و ساکت و بی‌سرزبون رو هم می‌گرفت.

و ......

گذشت و گذشت تا رسیدیم به نزدیکی‌های عید و سال نو.

خیابون‌ها پر بود از فروشنده‌هایی که بساط کرده‌بودند و فریاد می‌کشیدند و محصول و کالای خودشوند عرضه می‌کردن.

این بساطی‌های دم عید رو از مغازه‌ها بیشتر دوست دارم وخیلی دوست داشتم از میان بساطی‌های رد شم و ببینم چی دارند.

سرم توی خرت و پرت‌هاشون گرم بود و یکی یکی انداز برانداز می‌کردم که چی دارند و نه که ...

که تا سرمو بلند کردم نگاهم به امیرحسین خورد.

از خوشحالی دیدن پسرم متوجه وضعیتش نشدم و با خوشحالی و بلند گفتم:«سلام امیرحسین تویی پسرم»

امیرم که جا خورده بود ،صورتش یه هو مثل لبو قرمز شد. انتظار دیدن منو نداشت. سر در زیر  گفت:«سلام خانم! بله»

کنار بساطی از انواع آجیل‌ها بود.

گفت ایام عید به کمک پدرش میاد و آجیل میفروشه.

اون قدر از دیدنش خوشحال شده‌بودم که نتونستم خودمو از نگاهش و حواسش دور کنم تا این‌طور خجالت نکشه.

باهاش کمی‌ حرف زدمو و بعد خداحافظی کردمو و رفتم.

چند متری جلو نرفتم که احساس کردم کسی داره صدام میزنه.

برگشتم دیدم امیرحسینم داره دنبالم می‌دوه و میاد.

واستادم ببینم چی‌ کار داره.

پلاستیکی رو پدرش برام آجیل کرده بود و داده بود.

گاهی که یادم میاد با خودم میگم کاشکی خودمو نشون نمی‌دادم. اونها چقد اون روز سود داشتند که نزدیک یک کیلو از آجیلشونو مجانی به من دادند. هر کاری کردم پولشو نگرفت و گفت بابام گفته هدیه است. عید خوبی داشته باشین خانم!

 

 اون روز سر کلاس امیرحسینم نگفت که شیشه رو اون شکسته‌بوده یا نه، اما گفت:«آقا گفته تو شیشه رو شکستی»

 

 

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 96 آذر 16 :: 12:6 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جشن نامزدیه.....

زنگ تفریح خورد. مشغول جمع کردن وسایلم از روی میز شدم. هنوز داشتم کیفم روجمع و جور می‌کردم که سارینا با آیناز از ته کلاس کنار میزم اومدند.

سارینا دختر قشنگ و خوش قد و قامت و خوش‌رویی بود. چهره باز و زیبایی داشت. جز دخترهای قشنگ کلاسم بود و در عین حال ساکت و آرام.

فکر کردم کنار میزم اومدندتا خداحافظی کنند. سرم روبلند کردم و گفتم:«جانم چیزی شده؟»

آیناز که انگار اومده بود تا از طرف سارینا حرف بزنه گفت:«اجازه خانم چهارشنبه سارینا نمیاد»

رو به سارینا کردم و گفتم:«چرا؟ امتحان دارید که»

آیناز بدو دوید وسطو و دوباره گفت«اجازه خانم سارینا اون شب جشن دارن نمی‌تونه بیاد»

چهره سارینا خوشحال بود و آروم وساکت.

گفتم مبارکه! جشن چیه؟

آیناز سر در میز و گوشم کرد و گفت«خانم! جشن نامزدیه»

نگاهی به سارینا کردمو و با تعجب و یواش گفتم:«سارینا؟»

آیناز گفت:«نه خانم!

و بعد مکثی کوتاه گفت:«جشن نامزدیه مامانشه»

میفهمیدم که چشمام هر کدوم چهارتا شده‌بود اما سعی کردم خودمو زود جمع و جور کنم و سوالی نپرسم.

«خدای من! مگه می‌شد؟! مامان آدم حالا بخواد دوباره ازدواج کنه عیب نداره. نه شرع و نه قانون جلوش وانستاده اما این جشنه جلوی یه دختر پونزده ساله که شاید الان می‌تونست برای اون اتفاق بیفته خیلی عجیب و محال بود!! شاید هم به نظر من خیلی سخت و دردناک!

اونم دختری که به لحاظ قد و قامت و هیکل کوچیک نبود و عقلش هم خوب به همه چی می‌رسید.

مامانای قدیم جلوی بچه‌ها کنار بابای بچه‌ها نمی‌نشستند که نکنه ذهنیتی و بی‌ادبی رخ بده و حالا هزار هم مادر جوان، جلوی دخترک عاقل و بزرگش ووو

برای من عجیب بود و هزاران صحنه و جمله در همان یه لحظه کوتاه در ذهنم چرخید و دور زد و بر تار و پود عقلم هی مشت زد و هی لگد کوبید!!

این ماجرا مال شاید ده سال پیش بود و همیشه چهره سارینا جلوی چشمم بود که الان داره در خانه و با حضور مادر تازه عروسش و داماد جوان چه می‌کنه؟ چه ازون به بعد بر اون گذشته و کجاست؟؟ در کدامین رویاس؟ و در کدامین لباسه؟ و با کدامین آرزویی که شاید نتونسته برای مادر تازه عروسش بگه! ؟

بارها به خود می‌گفتم چقدر الکی نگرانم حتما خیلی هم خوشحاله و مادرش حتما حسابی حواسش بهش هست و نذاشته آب تو دل دخترش تکون بخوره!

هزاران بار هزاران فکر به سرم هجوم می‌آورد و هر بار با لنگه کفشی از توجیه‌ها سعی می‌کردم لااقل خودم را کمی ازین فکر نجات بدم که نه بابا چیز مهمی نبوده و امثال ساریناها خوشحالن و برای من عجیب و غریب و بعیده!

و رفتیم و...... رفتیم و........ رفتیم تا ......

تا رسیدیم به روزی که دانش‌آموزم پیشم اومد و گفت:«خانم بابامون وقتی زن یا دختری میاره خونه به من میگه برو رو پشت بوم کشیک بده اگه مادرت داشت میومد و از سرکوچه دیدیش خبر بده و وقتی بعد بارها خیانت دزدکی پدرش، مادرش فهمید و طلاق گرفت، درد سرش شد دو تا چون مادرش هم با دوست پسرش میومد و دخترک زیبا و جوان قصه ما، آواره کوچه‌ها بود و همدم پسرها! برای خودش نره لاتی شده‌بود که پسرها از دستش امان نداشتند!

کیمیا دیگه درس نمی‌خوند و با توجه به این که زیبا و رعنا هم بود این بی‌سر پناهی و ولنگ و بازی پدر و مادرش باعث شده‌بود تا بچه‌های دیگه مدرسه و کلاس رو نیز به دنبال خودش به این تاریکی ببره و وقتی اخراج شد دیگه نفهمیدیم کجا رفت و چه شد؟؟؟

گه گاهی از بچه‌ها می‌شنیدم که در فلان کوچه و پارک و خیابان با فلان پسر یا مرد دیدندش و ....

و آمدیم و آمدیم  و آمدیم ....

تا امروزی که وقتی مادر دانش‌آموزی رو به مدرسه خواستند، به همراه آقایی وارد شد و وقتی پرسیدیم این آقای همراه مادرت کیه؟

گفت«دوست پسر مادرمه»

خیلی راحت و خیلی عادی انگار! هیچی رخ نداده وهمه چیز سر جاشه!

شاید هم ما سرجامون نبودیم!!!

این قصه یکی و دو تا نیست! قصه‌ی ده و تا صد تا هم نیست! قصه غصه دار یک جامعه است که به سرعت داره به ته دره‌ای خوفناک پرت میشه! درّه‌ای که نه سر به اخلاق داره نه پا در دین! نه رحم داره نه انسانیت! درّه‌ای در عمق تاریکی!

و عده‌ای هم بر لبه پرتگاه این درّه ایستادند و با لگد همه را به عمق این فاجعه پرت می‌کنند!

دوره عوض شده، اما فکر نکنم با این همه تغییر، تکنولوژی و ماشین‌آلات و دنیاهای مجازی، انسانیت و اخلاق عوض بشو باشه! و قابل تغییر!

چه نسلی باشه، نسلی که مادرانش امثال کیمیاها باشند و پدرانش امثال دوستان اون!

چی شد یه هو این همه تغییر؟ این همه عقب‌گرد؟ این همه جهل؟ این همه بدویت؟

از کجا نازل شد؟؟

اصلا نازل شد یا نازلش کردیم!!!

 

باید به فریاد جامعه‌مون برسیم! به فریاد جامعه‌ای که از توی سطل زباله‌هاش، نوزاد پیدا می‌کنند و از مستراح مدارس دخترانه‌اش، جنین! و از جیب پسرهاش، چاقو و مواد مخدّر!

جامعه‌ای که پشت چراغ قرمز، فحش ناموسی می‌دهند و سر گذرها به راحتی مواد می‌کشند و دور هم بساط عیشا نوش راه می‌اندازند!

باید از خدا کمک بخواهیم!

نان حلال بین مردم پخش کنیم و موسیقی آرام زندگی را دوباره برایشان بنوازیم!

باید دزدی را کار بدی اعلام کنیم و دست دزدان را ببندیم! از همان بالاها هم ببندیم!

 

باید دعای باران بخوانیم!!!!

 شاید دوباره خدا بر ما ببارد!!

 

 

 

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 96 آذر 8 :: 12:35 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحیم

«دکتر راننده»

مدتی منتظر تبسی شدیم.

تهران اسنپ و مشهد تبسی.

پراید سفیدی بود. راننده از بالای عینک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.از بالای عینک مژه‌های بلندش مشخص بود. موهای صاف و کوتاهی داشت که روی پیشانی‌اش ریخته بود. هم ریش و هم سبیل داشت. قدش از روی صندلی معلوم نبود اما قکر نکنم قدبلند بود. پیراهن سفید و بدون اتویی بر تن داشت. فکر کنم نزدیک چهل و هفت یا هشت یا نه سالش بود. مرد جاافتاده‌ای به نظر می‌رسید.

با نجمه جان سخت مشغول صحبت بودیم و سر در کلام هم.

نجمه جان با آب و تاب ماجرایی را برایم تعریف می‌کرد و من با گوش جان، گوش می‌دادم.

راننده یکریز مشغول صحبت با موبایلش بود که با کلامی از او  دیگر نمی‌شنیدم نجمه جان چه می‌گوید. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هایم به مکالمه راننده.

فقط می‌دیدم دهان نجمه جان تکان می‌خورد ولی نمی‌شنیدم چه می‌گوید!

راننده داشت تلفنی و با لهجه غلیظ مشهدی به کسی می‌گفت:«ببین خانم من نمی‌تونم که یک‌روزه برای شما معجزه بکنم. بیاید مطبم از منشی‌ام وقت بگیرید تا بگم چی کار کنید. الانم یه سیر رو رنده کنید و روی جوش صورتتون بذارید....

و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشریف بیارید ببینم

به شانه‌ی نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره کردم تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.

هنوز تلفن قبلی را تمام نکرده‌بود دوباره موبایلش را برداشت و گفت:«سلام خوبین. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببرید بهتون سی تومن وام می‌دن ماهی سیصد و هشتاد تومن

بله .... بله...... من سفارشتونو کردم اگه صبح میومدید من یه وام هشتاد تومنی دستم بود با ماهی پونصد تومن می‌دادم به شما.

نه خانم! من برای خیلی‌ها کار درست کردم. هر کی هر جا بیکار بوده و پیش من اومده، سر کارش کردم شما همون نامه رو ببر

و هنوز خداحافظی این تلفن را نداده‌بود دوباره گوشی را برداشت و این‌بار گفت:« جانم! شما با منشیم هماهنگ کن همین که گفتم: پیاز رو پوست بکن و با کمی سرکه و لیمو صورتتو بخور بده. خوب خوب میشین فقط عجله نکن

نه خانم عزیز باید هر شب این کار رو بکنید تا پوستتون براق و سفید بشه تمام جوش‌هاتونم خوب می‌شه

فقط اگه بتونید یه بار دیگه بیاید مطب بهتره. منشیم راهنمایی‌تون می‌کنه

به نجمه‌جان گفتم:«این راننده مثل این که دکتره. فقط چرا پشت پرایده و مسافرکشی می‌کنه!!!»

منتظر بود تا ما از دکتری‌اش و کار و بار و وام و هنرهایش بپرسیم.

یکریز با افراد خیالی‌اش صحبت می‌کرد و در تمام آن‌ها  بر دکتر بودن و منشی داشتن و ثروتمند بودنش تاکید بسیاری داشت!

مدام تکرار می‌کرد که بیاید مطبم و با منشی‌ام هماهنگ کنید.

در مکالمه خیالی دیگری به خانمی سفارش می‌کرد تا بیاید و یکی از دو سه ماشین او را بخرد و با آن کار کند. می‌گفت:«ببین خانم منشی من پونزده ساله با منه براش یه پراید خریدم بعد مطب میره و کار می‌کنه روزی کمش هفتاد تومن درمیاره. یه زنه ولی مثل یه مرد کار می‌کنه من چند تا ماشین دارم شما بیا پرایدمو به نامت بزنم بیکار نمونی

و در جواب تلفن خیالی‌اش می‌گفت:«نه عزیزم این حرفا چیه من در خدمتتونم»

بنده خدا هر چه به این در و آن در زد که از ما دو تا کلامی در تعجب و شگفتی بشنود، نشنید.از شانسمان ترافیک هم بود و مدت زیادی در ماشین او بودیم.

ما دو تا فقط ترسیده‌بودیم.

فهمیده‌بودیم که دروغ می‌گوید و ترسیده‌بودیم که با او هستیم.

تلفن آخرش بیشتر ما را ترساند

خانمی پشت خط به او التماس می‌کرد که مثلا او پیشش برود و او می‌گفت:«عزیزم! من که نمی‌تونم هر وقت تو می‌گی بیام.

و مثلا کمی صدایش را پایین آورد تا حدی که مطمین شود ما هم می‌شنویم وپرسید:«چی پوشیدی؟ .....

راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، دیگرخیالی‌اش چیزی می‌گفت و او در ادامه گفت:«لخت نخوابی‌ها!!! می‌دونی که من....

به نجمه جان زدمو گفتم من می‌ترسم بیا زودتر پیاده شویم.

راننده هم‌چنان در مکالمه خیالی‌ بود. گاهی مثلا با زن واقعی‌اش دعوا می‌کرد و یکسره او را سرزنش می‌کرد و از این که زنش او را سیم جین می‌کند ناراحت می‌شد و با لحن بد با او حرف می‌زد و تلفنش را قطع می‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خیالی‌اش می‌آمد و با او قرار و مدار می‌گذاشت.

 مکالمه‌های خیالی راننده تمامی نداشت. آن یکی را هنوز قطع ناکرده، دیگری را به گوش می‌گرفت به قول سعدی: «چندان ازین ماخولیا فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند»

ما که ترسیده‌بودیم و جوری وانمود می‌کردیم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خیلی قبل ازمقصد خواستیم تا پیاده شویم و او در حالی که هنوز در مکالمه بود و فکر نمی‌کرد پیاده شویم، با تعجب نگاهی به ما کرد و به هم تلفنی خیالی‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ می‌زنم»

و تا خواستیم پیاده شویم گفت:«ببخشید من خیلی حرف زدم فقط یادتون نره بهم امتیاز بدید»

 ما دو تا که انگار از چنگال یک آدم ربای حرفه‌ای فرار کرده‌باشیم، سریع خود را به پیاده‌رو رساندیم و دوان دوان به خانه رفتیم

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چقدر گناه داشت!!!

آدم باید چقدر بدبخت و بیچاره و بیمار باشد که بتواند این همه وقت در مکالمه‌هایی خیالی خود را راضی کند.

توانسته‌بود با این کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا می‌دانست! آدم‌های مثل او کم نیستند!

آدم‌های ساده و بی‌فکر هم کم نیستند که به راحتی گول امثال او را می‌خورند...

فقط آن شب نمی‌دانست که چه ترسوهایی را سوار کرده!!!

البته فقط قصه ترس نبود. برای ما رفتار بیمارگونه این راننده باعث تعجب و ترس بود!!

خدا خودش به خیر کند

این فراخوان جامعه ماست چه بخواهیم چه نخواهیم!!




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 96 مرداد 6 :: 12:29 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

زیارت ناتمام

چادرم را به سر کردم. به سرعت خودم را به کوچه رساندم.

آن موقع‌ها مثل الان اتوبوس‌ها این قدر تند  تند و پشت سرهم نمی‌آمد. اگر از اتوبوس جا می‌ماندی باید نیم الی چهل دقیقه بیشتر کنار خیابان زیر آفتاب و سر پا می‌ایستادی تا اتوبوس بعدی از راه برسد. آن هم اگر جا می‌داشت و می‌توانستی خود را به زور و فشار از پله‌هایش بالا می‌کشیدی. گاهی آن‌قدر اتوبوس پر و شلوغ می‌بود که حتی در ایستگاه نمی‌ایستاد و باید ساعتی را کنار خیابان می‌ماندی.

هنوز آن‌قدر که امروز  مد شده، مد نبود که سوار شخصی بشوی و از این سمت شهر به آن سمت شهر بروی. نوعی سوسول بازی و ولخرجی حساب می‌شد.

ساعت حرکت اتوبوس‌ها هم ساعت مشخصی نبود تا لااقل حرکت خود از خانه را با اتوبوس هماهنگ کنی به همین خاطر بنابر احتمال از خانه بیرون می‌زدیم. حالا چقدر خوش‌شانس بودی که همان موقع اتوبوس بیاید خدا می‌دانست.

من هم به سرعت خود را به سر خیابان رساندم.

از سر خیابان کوچه مادرم انتهای خط و ایستگاه اتوبوس معلوم بود و تا رسیدن به سر خیابان مادرم پنج دقیقه‌ای طول می‌کشید و می‌توانستی در این فاصله خود را به اتوبوس برسانی.

به سر خیابان که رسیدم، اتوبوس از ته خط معلوم بود. سرعتم را بیشتر کردم تا زودتر به ایستگاه برسم که ...

که پدرم را دیدم.

خدا رحمتش کند. هندوانه بزرگی که داخل یک پلاستیک بود را به زور دنبالش می‌کشید. از وقتی پایش شکسته بود و پلاتین برایش گذاشته‌بودند نمی‌توانست به راحتی راه برود و به ناچار عصا به دست می‌گرفت و کج کج راه می‌رفت.

سرش پایین بود و متوجه من نشد. لنگ لنگان ولی مثل همیشه تند و فرز راه می‌رفت و حواسش فقط جمع آوردن آن هندوانه سنگین بود.

اگر می‌ایستادم و کمکش می‌کردم، از اتوبوس و زیارت امام رضا جا می‌ماندم.

 بعد از مدت‌ها به مشهد آمده‌بودم و نمی‌خواستم حالا که عزم زیارت کردم‌ آن را از دست بدهم.

برای همین خودم را به دید ندادم  و به سرعت به سمت اتوبوس رفتم.

آن روز به زیارت رفتم

اما

هر روز چهره مظلوم و خسته و ناتوان پدرم که برای پذیرایی از ما هندوانه به آن بزرگی خریده‌بود و به زحمت دنبالش می‌کشید جلو چشمانم است.

شرمنده ام بابا!

شرمنده!!

خدا مرا ببخشد

دیگر نتوانستم هرگز آن روز را برای پدرم جبران کنم! سال‌هاست در حسرت آن روز، هر روز قضای آن زیارت را از دور به جا می‌آورم.

انگار آن زیارت مثل کوهی بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کند!

هر بار که آن روز را به یاد می‌آورم در گوشم صدایی بلند فریاد می‌زند، زیارتت قبول نیست! منی که هر بار به زیارت می‌رفتم با دلی سبک و آرام به خانه برمی‌گشتم، حالا با یادآوری آن زیارت، قلبم درد می‌گیرد و تا پشتم تیر می‌کشد!

خوب می‌دانم پدرم مرا بخشیده،

اما هرگز خودم، خودم را نمی‌بخشم!

آن‌روزها معنی حسرت را نمی‌دانستم  و امروز که می‌دانم دیگر پدرم نیست تا جبران کنم!

دیگر پدرم نیست

و من مانده‌ام و یک دنیا حسرت و زیارتی که قضایش، ادا نمی‌شود!

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 96 تیر 6 :: 11:53 عصر :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ترازوی بیداد

ساعت تقریبا سه بعدظهر بود. با همکارم برای خرید به میدان امام حسین آمدیم.

ماشین را در خیابان پشت مسجد امام حسین پارک کردیم و به ناچار باید از کنار مسجد می‌گذشتیم.

از کنار مسجد که رد می‌شدیم، پسرکی با موهای تراشیده و لباس دخترانه کنار ترازویی نظرم را به سمت و سوی خود کشاند.

چشمانش درشت بود و سرش کچل و لباسی دخترانه با بالا آستین چین‌دار پوشیده‌بود. یک جعبه مداد دستش بود که فقط دو سه تا مداد رنگی کوتاه در آن بود.

انگشتانش هم نصفه و نیمه لاک خورده‌بود.

تعجب کردم که اگر پسر است چرا لاک زده؟

از لباس دخترانه‌اش خیلی متعجب نشدم چرا که فکر کردم شاید تنها چیزی بوده که در خانه داشته‌اند و بر تن این طفل کرده‌اند.

دلم سوخت.

یعنی همیشه دلم برای این بچه‌ها می‌سوزد. قلبم درد می‌گیرد وقتی می‌بینم یک کودکی به این کوچکی به کار گرفته‌شده. به کاری که هیچ عایدی برای او ندارد.

روی ترازو رفتم. سواد خواندن نداشت.

گفتم:« چقدر شد؟»

گفت:« خاله! میشه ده تومن بدی من برم خونه؟»

گفتم ببین پسرم من ده تومن ندارم که ..

تا گفتم پسرم، سریع پرید وسط حرفمو و گفت:« من دخترم خاله»

با تعجب گفتم:« اگه دختری چرا موهات این‌قدر کوتاهه؟»

چشماشو از زمین برنمی‌داشت و همان‌طور خیره به زمین و کیف و مدادهایش گفت:« خاله، شهرداری یه شب ما رو گرفت بعدم سرمونو کچل کرد. مامانم موهامو کوتاه نکرده»

بعد هم گفت خاله من دوازده تومن کار کردم چقدر دیگه می‌خواد تا سی تومن بشه؟

گفتم هجده تومن دیگه می‌خوای

بدون این که من سوال کنم گفت:« اگه سی تومن نشه نمی‌تونم برم خونه. مامانم منو میزنه.

یک کارتن کوچک زیرش بود و مشخص بود ساعت‌ها نشسته تا این پول را جمع کرده‌بود.

پرسیدم تنهایی؟

گفت:«نه خاله. من هشت سالمه خواهرم شش سالش است و اون طرف میدونه و یکی دیگمون چهار سالشه

گفتم:« مدرسه نمی‌ری؟»

گفت نه

هر چی پول توی کیفم بود را به او دادم.

خوب می‌دانستم که این مشکلی را حل نخواهد کرد اما لااقل شاید بتواند کمی زودتر به خانه برود.

واقعا نمی‌دانستم راست می‌گوید یا دروغ

اما حتی اگر دروغ هم می‌گفت، مادرش هم باید دروغین باشد. مادری که او را بزند و توقع کند بچه‌ای به این کوچکی به جای این که دنبال بازی و ورجه وورجه باشد کنار خیابان برای ساعت‌ها روی دو پا بنشیند و التماس کند تا سی تومنش جور شود!

چند بچه کوچک در اختیار چه کسانی بودند تا این گونه به ستم کشانده‌شوند؟

گفت مادرم گفته که اگر سی تومن ببرم خونه برام اسکوتر می‌خره

چقدر این مادر درست بود نمی‌دانم؟

اما این کودک درست بود و راست. حضور داشت و کنار خیابان بود. ساعت‌ها کنار خیابان برای تامین آرزوهای درست یا نادرست دیگران!

هر چقدر هم که به این بچه‌ها کمک می‌شد فایده‌ای برای آن‌ ها نداشت و سودش در جیب دیگری می‌شد.

یک عده از سیری خفه، یک عده از گرسنگی، مرده!

چه آدم‌های کثیفی!

نه فقط آن‌هایی که این کودکان را به بردگی و استثمار می‌گیرند که تمام کسانی که می‌توانند کاری بکنند و نمی‌کنند!

این همه دزدی در مملکت اسلامی آن هم از بزرگان مملکتی و ثروتمندان بی‌رحم جامعه و این همه فقر و فحشا و بدبختی!!

چند سالی است گداهای کنار خیابان‌ها و سرچهارراه‌ها چند برابر شده‌اند. زن و مردی و کودکی در آغوششان که معمولا همیشه خواب است و در پی تو دوان که خانم، آقا، این بچه مریض است و این نسخه‌اش و کمک کن!

خدایا

من چه کنم؟

ما چه کنیم؟

نمی‌شود گفت که همه این‌ها دروغ می‌گویند

نمی‌شود گفت که همه‌شان راست می‌گویند

فقط می‌دانم که جامعه‌مان، نامهربان و بیدادگر شده و دزدی و غارت، افتخار!

هیهات که جانماز آب می‌کشند و با اتصال به زور و ترس، دهان‌ها را می‌بندند.

هیچ کسی از حال هیچ کسی خبر ندارد و اگر دارد، بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرد!

این همه معتاد در حاشیه بازار و کوچه‌ها و پستوها! این همه!!!!!

تا دیروز سر سطل‌های زباله زنی نبود و چند سالی است زنان نیز به زباله‌ جمع‌کن‌ها اضافه شده‌اند!

این‌ها از روی دلخوشی نیست

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که دردشان، درد مرفهین نیست!

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که با سر نیزه و زور و کتک، روبه رو میشوند!

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که هنوز در اسکلت سنش، زبان نیاموخته و کودک است!

و من و تو می‌بینیم و می‌گذریم

گاهی شاید قطره اشکی هم بریزیم

خدایا

خودت به فریاد رس

اینان تیغه ظلمشان هر روز تیزتر می‌شود! و آن لحظه که رنگ دین نیز بر آن از بی‌دینی‌شان می‌پاشند، برنده‌تر!

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 96 تیر 6 :: 1:28 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحیم

ازین جریمه تا آن جریمه

عزیزی تعریف می کرد در زمان شاه به خاطر مسایل سیاسی، بازداشتم کردند. وقتی آزاد شدم به سر کلاس تاریخ فرستادنم و کتاب تاریخی به من دادند که با تعریف و تمجید از خاندان شاهی همراه بود.

منم برای این که از قید این درس خلاص شوم سر کلاس شروع کردم برای بچه‌ها قصه گفتن و شعر خواندن.

دانش‌آموزان محو داستان و شعر شده‌بودند و چشم از دهان و کلام من برنمی‌داشتند.

عمدا در این سکوت و بهت دانش‌آموزان، کتاب تاریخ را به زمین انداختم.

دانش‌آموزان که آن همه گوش و مدهوش بودند با افتادن کتاب تاریخ به زمین، نگاهشان از من برداشته شد و با کتاب به زمین سقوط کرد.

ازین فرصت طلایی استفاده کردم و بلند شدم و با چهره‌ای ناراحت رو به آن‌ها کردمو گفتم: چقدر حواستان پرت است! اصلا گوش به من نبودید! منتظر این لحظه بودید تا از درس و کلاس خارج شوید!

این رفتار شما یک جریمه خوب می‌خواهد!

و مجبورشان کردم تا از روی همان درس تاریخی که تعریف و تمجید خاندان شاهی بود چند بار بنویسند!

و این چنین با این جریمه، کاری کردم تا دانش‌آموزان خاطره بدی از آن درس به خاطر بسپرند و هرگز از آن به خوبی یاد نکنند

و همان‌طور هم شد!!

بچه‌ها با بیزاری و نفرت از آن درس تاریخ یاد می‌کردند و بعضی‌ها آهسته و زیر لب به شاه فحش می‌دادند!

این خاطره این عزیز منو به یاد خاطره‌ای از همین دست انداخت

همکار دینی و عربی داشتیم که خیلی جدی و سخت‌گیر در درسش بود.

آن سال نمی‌دانم چرا بچه‌های سوممان با این دبیر درافتاده‌بودند. اصلا نه او از آن‌ها و نه آن‌ها از او خوششان نمی‌آمد.

به خاطر بی‌ادبی و جسارت بچه‌ها با آن‌ها به کل‌کل می‌افتاد و چون او معلم کلاس بود بنابراین زور هم با او بود و پیروز صحنه!

یکریز و مدام هم به این دانش‌اموزان خاطی و بی‌انضباط جریمه می‌داد. آن هم از درس دینی و آن هم زیاد. از روی سه درس سه بار!

بچه‌ها دفتر پر می‌کردند و می‌آوردند!

یک‌بار سر کلاسم متوجه شدم که عروسک سیاه زشتی که به جادوگران شبیه بود دردست دارند.

پرسیدم این چیه؟ برای چه درسی به کلاس آوردین؟

یکی از بچه‌ها بی‌پروا و با ناراحتی گفت: این جادوگره خانم ...... است

یادم نمی‌رود، دبیر دینی‌مان هر وقت از کلاس سوممان به دفتر می‌آمد می‌گفت: ستون فقراتم درد می‌کند!

و نمی‌دانست که چقدر ستون فقرات بچه‌ها نیز از دست او و درسش و جریمه‌هایش درد می‌کند!

 

جریمه‌ها با دانش آموزان همان کاری را کرد که در کلاس تاریخ آن عزیز کرد فقط نتیجه این جریمه کجا و آن جریمه کجا!

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 96 فروردین 26 :: 12:1 صبح :: توسط : ب. اخلاقی


می خواهی چه کاره شوی یونس؟

 


از سر کلاس ادبیات و شعر و شاعری با دخترهام به پای کلاس ابتدایی پسرها ناخواسته و نسنجیده، کشانده شدم.

با این که خیلی مقاومت کردم تا نیایم اما نشد. با این جهت بازهم ناراضی نیستم چون جذابیت خاص خودش را دارد به خصوص این که تجربه‌ای نو و تازه است.

سر کلاس اجتماعی سوم بودم.

درس مشاغل. شغل‌ها را می‌گفتیم و تولید و خدمت را بررسی می‌کردیم.

 از پسرهایم خواستم تا هر کدام شغلی را که دوست دارند بگویند و علتش را نیز بیان کنند.

پسرهای سوم برای خودشان دنیایی از شیطنت و شلوغی بودند به خصوص این منطقه و ناحیه از شهر تهران.

دست‌هایشان تا سقف کلاس برافراشته‌شده‌بود تا بگویند چه شغلی را دوست دارند.

بعضی‌ها همراه دستشان از سرجایشان برخاسته‌بودند و بعضی حتی تا وسط کلاس نیز خیز برداشته‌بودند تا شغلشان را بگویند. همهمه‌ای به راه افتاده بود.

از آن‌ها خواستم تا سرجایشان بنشینند و به آرامی دستشان را بلند کنند و نوبت به دوستانشان بدهند.

اما به کی می‌گفتم!

علاقه‌ای که برای گفتن شغلشان داشتند مانع آن بود که صدای خواهش مرا بشنوند.

حسین گفت:«می‌خوام پلیس بشم تا دزدها رو بگیرم و نذارم آدم بدا کار بد بکنند»


محمدرضا گفت:«می‌خوام دکتر بشم تا مادرجونمو خوب کنم»

علی گفت:«می‌خوام خلبان بشم از این کشور به اون کشور برم و تو هوا رو ببینم»


هر کی یک چیزی می‌گفت و باز هم دستش بلند بود تا چیز دیگری بگوید

دست و هیکل یونس نیز بلند بود.

یونس تقریبا از تمام بچه‌های کلاسم هیکل و قدش بلندتر بود. سبزه و قلچماق و زورگو!

زنگ تفریحی نبود که پایین برود و به خاطر آزار و اذیت بچه‌ها نگهش ندارند. بی‌ برو برگرد هر زنگ تفریح که تمام می‌شد باید کنار دیوار می‌ایستاد و بعد همه بچه‌ها به کلاس می‌آمد!

با این که بسیار شیطون وبازیگوش بود و سر کلاس حضور شنوا و آرامی نداشت اما با همان بریده شنیده‌ها و گوشه گوشه دیده‌ها، خوب درس را می‌فهمید و نمره‌هایش خوب بود.

اصلا دوست نداشتم ذره‌ای دعوایش کنم یا بیرونش کنم. ..

دوساله بوده که مادرش او را گذاشته و رفته، شاید هم بیرونش کردند و رفته به هر حال فرقی نمی‌کرد او بدون مادر بزرگ شده‌بود.

در کنار پدر و پدربزرگ و مادربزرگ.

حرف‌های عجیب و غریبی می‌زد مثلا:

به بچه‌ها گفته‌بود که دوست دختر دارد و با موتور او را ازین ور به آن ور می‌برد!

یا می‌رود در میدانی از شهر که دور به خانه‌شان با قدرت کشتی بگیرد و کتکش بزند!


معلم پارسالش حسابی از دستش کلافه بود و هر بار که مرا می‌دید می‌پرسید، یونس چطوره؟

من از یونس شیطون‌تر هم توی کلاسم داشتم. برای همین حرکات و رفتار یونس خیلی ناراحتم نمی‌کرد به خصوص این که می‌دانستم سر و سامان خانوادگی خوبی ندارد.

به او می‌گفتم:«یونس پولدار»

روزی لااقل هفت هشت تومان یا بیشتر مدرسه می‌آورد و می‌خورد. اولین نفری هم بود که هر ماه شارژ کلاس را می‌آورد.

دوستش داشتم. با این که قلدر و لات منش بود اما دلم نمی‌خواست از جانب من ناراحت شود.

درسش خوب بود اما خیلی کند می‌نوشت همیشه عقب می‌ماند. گاهی چون خیلی مشغول شیطنت بود عقب می‌ماند.

فهمیده‌بود هوایش را دارم برای همین تا به یک شکل ریاضی می‌رسیدیم که کمی کشیدنش سخت بود سریع می‌گفت:«خانم من نمی‌تونم بکشم» تا من برایش بکشم.

من هم دریغ نمی‌کردم.

دلم می‌خواست به هر صورتی به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم کمی به این بچه باهوش زرنگ قلدر کمک کنم.


یادم نمی‌رود یک روز تمرین‌های پای تخته را چند نفری پشت گوش انداختند و ننوشتند. من هم بعد زنگ نگهشان داشتم تا بنویسند.

یونس هم یکی از این بچه‌ها بود.

خواستم تا بنشیند و بنویسد.

برایش خیلی سخت بود که بعد زنگ بنشیند و تمرین‌هایش را بنویسد. هر کاری کرد تا از دست من فرار کند و در به رود اما مجال به او ندادم.

رو به من کرد و گفت:«نمی‌ذارید برم؟»

گفتم نه تو هم مثل بچه‌های دیگه باید بشینی و بنویسی بعد بری.

پوزخندی به من زد و گفت خانم الان از پنجره میریم

یک پنجره کلاس رو به حیاط بود و یک پنجره رو به راهرو.


هنوز آمدم نگاهش کنم که کیفش را پرت کرد به راهرو و مثل قرقی از توی کلاس به راهرو پرید.

دنبالش نرفتم فایده نداشت.

به هر بهانه‌ای سر کلاس تلاش می‌کردم تا هر از گاهی با نصیحتی کوچک یا داستانی کوتاه، بعضی از رفتارهای اجتماعی و اخلاقی را به بچه‌ها بیاموزم اما یونس با خنده خنده و مسخره‌ بازی، تمام کاسه کوزه‌هایم را به هم می‌ریخت.

زنگ تفریح خورد‌ و بچه‌ها بالا آمدند.

چند نفری با ناراحتی پیشم آمدند که خانم یونس سر صف این کرده و آن کرده! مشت به من زده و لگد به او!


منم مثلا آمدم یونس را به راه راست هدایت کنم، گفتم:«یونس دست بالای دست بسیاره ، تو اگه زورت ازینا بیشتره یکی هم پیداش میشه زورش از تو بیشتر و تو رو میزنه، چرا بچه‌ها رو میزنی و اذیت می‌کنی؟»

مثل همیشه که موقع جواب دادن از نگاه کردن به من تفره می‌رفت، صورت تپولشو بالا گرفت و با خنده‌ای مسخره گفت:«نه خانم هیش‌کی حریف ما نیست یه روزه یه پسره کلاس هشتمی رو تو کوچه زدیمو و دنبالش کردیم»

رها بود. زنگ خانه که می‌خورد توی کوچه رها بود. قلاب می‌گرفت تا بچه‌های دیگه از دیوار مردم بالا بروند و توی خانه مردم سرک بکشند.

ترقه می‌خرید و ساعت آخر بچه‌ها را صدا می‌زد تا با هم به کوچه بروند و ترقه جلوی پای مردم بیندازند.

بارها او را تنهایی صدا کرده‌بودمو با او صحبت کردم که یونس رفتی پایین‌، آروم باش. اذیت نکن و به موقع سر کلاس بیا

اما دریغا که حتی یک‌بار گوش کرده‌باشد!


اگر بچه‌های کلاس از دستش شاکی نبودند در کلاس را بچه‌های کلاس‌های دیگر می‌زدند که اجازه این پسر بزرگه کلاستون ما رو اذیت کرده!

و من هر بار او را نجات می‌دادم تا پایین نرود و ....

ناظم چند باری دنبالش فرستاده‌بود و تا جایی که می‌توانستم فراری‌اش می‌دادم... فایده‌ای نداشت می‌رفت پایین و کتکی می‌خورد و جسورتر برمی‌گشت بالا.


دعوا و توهین و کتک، برایش عادی بود! اصلا برایش مهم نبود اما برای من عادی نبود و مهم بود

یک روز که چیز بسیار جالب‌تری شنیدم!

دروغ نمی‌گفت

با این که زورش زیاد بود و کله نترسی داشت، اما ساده و بی‌شیله پیله بود


دوست جلوییش پیشم آمد و گفت:«اجازه خانم، یونس می‌گه باشگاه که میره با دوستاش ویسکی می‌خورند»

یونس ته کلاس حواسش بود که پرهام چه می‌گوید

با همان خنده همیشگی گفت:«خانم دروغ میگه فقط یه قطره خوردیم. مربی‌مون نیومده‌بود پسرا آورده‌بودند ما هم یه ذره خوردیم!»


سریع حرفش را جمع و جور کردم و با قیافه‌ای که انگار من نشنیده‌ام برگشتم به پرسش از بچه‌ها.


واقعا نمی‌دانستم با یونس چه کنم؟

مهم‌ترین رکن تربیتی هر کسی، خانواده اوست و یونس از این جهت بسیار در محرومیت بود. هر چقدر پول می‌خواست به او می‌دادند اما کسی هوای رفتار و کردارش را نداشت و مراقبش نبود!

از بچه‌ها شنیدم که سیگار هم می‌کشد.

و تا شنید بچه‌ها این را گفتند، گفت:«نه خانم بابابزرگمون بهمون پول داد براش سیگار بخریم»

نمی‌دانم درست حس می‌کردم یا نه، اما احساس می‌کردم، یونس شرارت و بدی را خیلی دوست دارد و اصلا حرف درست و راست در گوشش نمی‌رود.

با این که سن و سالی نداشت، اما حرف گوش نمی‌داد و هر چه می‌گفتی، همان کار خودش را می‌کرد.


و حالا سر کلاس اجتماعی دستانش بلند بود تا بگوید چه شغلی را دوست دارد.

خیلی دلم می‌خواست بدانم که یونس دوست دارد چه کاره شود!

 

با اشتیاق پرسیدم، یونس تو می‌خوای چه کاره بشی؟

سینه‌اش را سپر کرد و ایستاد و گفت:

                                   «اجازه خانم، رزمنده»


خوب می‌دانستم که رزمنده یونس، یک رزمنده شجاع و مردانه نیست برای همین پرسیدم چرا رزمنده؟

دست‌هاشو به حالت تفنگ گرفت و رو به بچه‌ها، گارد ایستاد و در حالی که صدای شلیک را درمی‌آورد

 گفت:«برای این که آدم‌ها رو بکشم»

و به سمت دوستانش با تفنگ خیالی‌اش، شلیک کرد!








موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 94 بهمن 15 :: 11:37 عصر :: توسط : ب. اخلاقی


به نام خدا


شب یلدای یلدا


خیابان‌ها شلوغ بود. کوچه‌ها و مغازه‌ها، شلوغتر! ملت مثل مور و ملخ درهم می‌لولیدند و می‌رفتند و می‌آمدند!

شب یلدا بود و تاریک. سرد و خشک. برف و بارانی نبود، اما تا دلت می‌خواست سرد بود و سرد! با این حال مردم خوشحال و خندان با جیب‌های پر و بغل‌های انباشته از خرید در خیابان و کوچه‌ها، سر از این مغازه به آن مغازه می‌بردند تا سفره هفتاد رنگ چله‌شبشان را رنگین‌تر کنند.


کلاه‌ها را به سر کشیده بودند و شال‌گردن‌ها را به دور گردن و شیک‌ترین لباس را پوشیده و خوش‌بوترین عطرشان را به تن زده‌بودند.

صدای خنده و شادی‌شان، صدای جیرینگ‌جیرینگ خرید‌هایشان، سرما را می‌لرزاند!

سر ذرت‌فروش و سیب‌زمینی فروش و ساندویچی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها، شلوغ بود.

انگار مردم به کارنوال آمده‌بودند. زنان رنگارنگ و دختران شاد و سرمستی که صدای قهقهه بلندشان، نگاه‌ها را برمی‌گرداند تا در شادی بلند آن‌ها، همراه شوند.

مغازه‌ دار‌ها روز خوشی‌شان بود. چرا که مردم بی‌هیچ نیازی و سرخوش از سیری، سرخوش از دارایی و شادی، بی‌دلیل و بی‌هدف، می‌خریدند و می‌بردند! گران‌می‌خریدند و گران عشوه می‌فروختند!


در مجتمع بزرگ تجاری، مردم همهمه و شلوغ کرده‌بودند. جای سوزن انداختن نبود. گویی قحطی آمده‌بود و مردم برای ذخیره‌‌سازی و احتکار، هجوم آورده‌بودند.

مغازه‌ها رنگارنگ و قشنگ. بر سر هر کالایی، چراغی روشن و بانویی روشن‌تر از چراغ به هفت قلم آرایش، در پشت پیشخوان!


گویی مردم مسابقه گذاشته‌بودند که کی از دیگری بیشتر خواهد خرید و بهتر!

چنان گرم بازار و خرید بودند که سرما را ذره‌ای، حس نمی‌کردند!


در این میانه، یلدا دست خواهر پنج ساله‌اش را گرفته‌بود و بسته‌های فالش را به سمت مردم دراز می‌کرد تا از او بخرند.

یلدا، سرما را خوب حس می‌کرد! بوی خوشی که از شیرینی‌فروشی‌ها بیرون می‌آمد را هم به خوبی حس می‌کرد!

از زیر نگاه ده ساله‌اش، کودکان پالتو پوشیده‌ و شیک، به سرعت می‌گذشتند. به خوبی می‌دید که دستانشان در دستان گرم پدر و مادرشان است و به هر سویی که انگشت دراز می‌کنند، سریع آرزوی انگشتانشان برآورده می‌شد و دستانشان پر می‌شد از هر آن‌چه که می‌خواستند!


پری کوچولو گفت:«یلدا، سردمه!»

-ببین پری دستهاتو به هم بمال گرمتر میشی.تازه خیابون از خونه ما گرمتره این‌قد غرغر نکن!

بیا بریم جلوی آشپزخونه این شیرینی پزیه بشین از توی پنجره‌اش باد گرم میاد.


-نمیشه بریم تو اون مجتمعه؟

-نه .رامون نمی‌دن. دیدی که اون شب نگهبانش بیرونمون کرد.

-آخه اونجا گرمه یلدا

-همین که گفتم. اون مرتیکه نمی‌ذاره بریم تو می‌خوای بزنه ما رو؟ ما برای مغازه‌های شیک اونجا، قشنگ نیستیم!


همین جا جلوی این مغازه بشین تا من یه دوری بزنم و بیام.

-تو هم پیشم بشین

-پری! تو اگه تنها بشینی مردم دلشون بیشتر می‌سوزه و فال بیشتری می‌خرند اما اگه من بشینم محلمون نمی‌دند و میرن


-زود بیای یلدا من سردمه

یلدا، پری را روی کارتونی جلوی شیرینی فروشی نشاند. تا خواست برود، صاحب مغازه بیرون آمد و با عصبانیت فریاد زد:«بلندشید ازاینجا ببینم برو یه جای دیگه بشین! پاشو ببینم، زود باش»


یلدا سریع و با ترس و لرز، دست پری را گرفت و به جلو دوید.


پری کوچولو گفت:«چرا نذاشت بشینم؟ مگه چی کار کردیم؟»

یلدا که حسابی ناراحت شده‌بود گفت:«شاید می‌ترسه شیرینی‌هاش بوی فقیری ما رو بگیره!

پری، اگه ما این فال‌ها رو نفروشیم نمی‌تونیم بریم خونه. می‌فهمی؟»


-اگه نفروشیم بابا، بازم ما رو میزنه؟ تو که دلت نمی‌خواد کتک بخوری؟ ها؟

یلدا بسته فالش را جلوی مردم می‌گرفت و التماس می‌کرد که بخرند.


مردم که محو تماشای مغازه‌ها و خریدشان بودند هر یک به صورتی از کنارشان می‌گذشتند.

یکی گفت:«نمی‌خوام»


دیگری رو به دوستش کرد و با خنده گفت:«ما فالمون خونده‌است نیاز به فال نداریم»

آن یکی، با دست و سرش گفت:«برو نمی‌خوام»


زنی نگاهی پر اندوه به دو دختر انداخت و گفت:«آخی طفلکا!» و گذشت و رفت.


مردی دستش را در جیبش کرد و هزاری درآورد و در کف دست پری گذاشت.

یلدا بسته فال را جلویش گرفت.

مرد گفت نمی‌خوام.


دختری جوان در حالی که دست دوست پسرش را محکم در دست گرفته‌بود به جلوی آن‌ها رسید.

دختر گفت :«بیا یه فال برداریم ببینیم چی برامون درمیاد»


پسر دستش رو کشید و گفت:«فال تو منم! فال می‌خوای چی‌کار؟ ذهنتو با این خرافات‌‌ها، خراب نکن»


و بلند با هم خندیدند و رفتند.


تا بالای خیابان را رفتند و برگشتند. مردم چنان غرق خودشان بودند که انگار پری و یلدا را اصلا نمی‌دیدند.

پری کوچولو گفت:«نمیشه یه جا بشینیم خسته شدم؟

---بشینی بیشتر سردت می‌شه


-فقط یه کم

-باشه بیا رو پله جلوی اون عابر بانکه بشینیم شاید یکی ازمون فال خرید.

-میشه برام یه کیک بخری؟

-پری، ما هنوز چیزی نفروختیم یه کم واستا شاید یکی دلش سوخت

اما انگار مردم دلشان هم نمی‌سوخت! اصلا آن‌ها را نمی‌دیدند!! چنان سر در لاک خود فرو برده‌بودند که جز خودشان هیچ چیزی را نه می‌دیدند نه می‌شنیدند!


زنی با دوستش از کنار آن‌ها رد شد.

زن به دوستش گفت:«اینا رو ببین تو رو خدا!»

دوستش گفت:«آره بیچاره‌ّها»

- اصلا دلت نسوزه، اینا یه باندند میارندشون و تمام خیابون خالی‌شون می‌کنند و سر ساعت مشخص میان میبرنشون. هر چی هم پول جمع کردند ازشون می‌گیرند.»

دوست زن گفت:«همه‌شون هم این طور نیستند یه روز توی پارک یه پسر بچه التماس می‌کرد ازش آدامس بخریم. طفلک پیراهنشو بالا داد تمام تنش کبود بود. گفت: اگه نتونیم چیزی بفروشیم ما رو می‌زنند»

زن که حواسش به مغازه‌ها بود با خوشحالی از دیدن چیزی که دنبالش بود گفت: پیداش کردم اون مغازه بود بدو...

 

و گذاشتند و رفتند

این حرف ها رو یلدا، بارها و بارها از مردم شنیده‌بود. دلش می‌خواست فریاد بکشد و بگوید که خوب که چی؟ گیرم حتی باندی هستیم، آیا ما گرسنه و تشنه نمی‌شیم؟ لباس و جای خواب نمی‌خوایم؟


زنی با شوهرش گذشت. زن گفت:«واستا یه فال ازشون بخرم»

مرد دست زن را کشید و گفت:«دلت برا اینا نسوزه، چند وقت پیش یکی از همین گداها رو گرفته‌بودند، میلیاردی پول داشته، چند تا خونه و مغازه داشته و فقط از راه گدایی اینا رو جمع کرده‌بوده، بیا زن، گداپروری نکن!»



مردی با جعبه شیرینی از کنارشان گذشت. برگشت و نگاهی به دو خواهر انداخت. در جعبه شیرینی را باز کرد و به هر کدامشان یک شیرینی داد.


خنده‌ای پر از شادی بر روی لب‌های پری نشست. با همان زبان بچگانه وگداوارش گفت:«دست شما درد نکنه»


و در چشم برهم زدنی، شیرینی را خورد.

یلدا نگاهی به شیرینی انداخت و نگاهی به پری. شیرینی را به سمت پری دراز کرد و گفت:«اینم بخور»

-خودت نمی‌خوای؟

-نه تو بخور

پاشو راه بریم، پاهام داره سوزنی، سوزنی میشه


پدرها، بچه‌هایشان را بغل گرفته‌بودند و عده‌ای دست فرزندانشان را به مهربانی در دست گرفته‌بودند.


یلدا از وقتی یادش می‌آمد، پدر مهربانی ندیده‌بود. پدرش همیشه خمار بود. همیشه عصبانی! همیشه بداخلاق!

هنوز جای لگد دیشب پدرش درد می‌کرد.


از وقتی امیر برادر بزرگش را گرفته‌بودند، این یلدا و پری بودند که باید نان خانه را درمی‌آوردند. امیر را به جرم دزدی و مواد فروشی گرفته‌بودند.

امیر هم سیزده سال بیشتر نداشت. هر شب بابا، در کیفش مواد می‌گذاشت تا به در مغازه‌ها و خانه‌ها ببرد و این بار که گرفته‌بودنش دیگر آزادش نکرده‌بودند.


یلدا شنیده‌بود که امیر را به کانون اصلاح و تربیت نوجوانان برده‌اند.


دو سالی هم می‌شد که مادرشان را از دست داد‌ه‌بودند. مادرش خودش را سوزانده‌بود.

از در و همسایه شنیده‌بود که از دست پدرش، مادرش خودش را سوزانده!


پدرش، مادر را مجبور به کار ناشایست کرده‌بود و مادرش نتوانسته‌بود این رنج را به تن بخرد و خود را از شر زندگی شوم و زشت پدرش خلاص کرده‌بود.


مردم کم‌کم داشتند به خانه‌هایشان برمی‌گشتند.

اما فال‌های یلدا، روی دستان کوچک و سیاه و کثیفش، مانده‌بود.


زنی با چند نفر از دوستانش جلوی در مجتمع ایستاده‌بود.


یلدا پری را روی پله‌ای جلوی یک مغازه که درش بسته‌بود نشاند و خودش بین مردم شروع کرد به فال فروختن.


زن با دوستانش، گرم حرف زدن بود و تند تند و با هیجان، چیزی را برای هم تعریف می‌کردند.


کیف پول قرمزی که روی زمین کنار پای زن افتاده بود، نظر یلدا را جلب‌کرد!



نگاهی به دور و بر انداخت. زن‌ها حسابی سرگرم حرف زدن بودند و حواسشان به کیف نبود.

یلدا آرام به سمت زن آمد.

نگاهی به زن‌ها انداخت.

اصلا حواسشان نبود.

دوباره دور و برش را نگاهی کرد. هیچ کس حواسش نبود.

خم شد و کیف را برداشت.

هنوز کمرش صاف نشده‌بود و از روی زمین بلند نشده‌بود که زن کناری به شانه زن زد و گفت:«کیفتو برداشت»


یلدا سرش را بلند کرد و کیف را به سمت زن گرفت.

اما قبل از آن که دهانش را بازکند، زن، محکم مچ لاغر و نحیف یلدا را گرفت و در حالی که یلدا را به تکان تکان انداخته‌بود بلند فریاد زد:«دزدی می‌کنی؟ احمق بیشعور؟»


زن سعی می‌کرد با سر و صداهایش، مردم را به دور خود و یلدا جمع کند.

یلدا که صورتش پر از اشک شده‌بود، با ترس و هق‌هق گفت:«نه به خدا! من نمی‌خواستم بدزدمش»


زن در حالی که مچ یلدا را محکمتر می‌گرفت گفت:«غلط کردی! خدا رو هم قسم می‌خوری! پس این تو دست تو چی کار می‌کنه؟ دزدهای بیشرف»


یلدا با گریه و زاری گفت:« نه خانم به خدا! به جون مادرم نه!»

زن نگذاشت یلدا ادامه بدهد و گفت:«زنگ بزنید 110 بیاد. چرا اینا رو جمع نمی‌کنند؟ آدم امنیت نداره! شهر پر شده از این گداهای دزد»


یلدا حسابی ترسیده‌بود. بدنش نه از سرما که از ترس، مثل بید می‌لرزید!

مردم دور زن جمع شده‌بودند یکی می‌گفت:«بچه‌است ولش کن»


اون یکی می‌گفت:«پدر مادرم ندارند اینا! چه توقعی دارید»


خانمی گفت:«ولش کن خانم بچه است! ولش کن»

زن با عصبانیت گفت:«یعنی چی بچه‌است؟ به اینا آموزش دزدی میدند! همین دلسوزی‌های الکی رو کردین که اینا راست راست دست تو جیب آدم می‌کنند و جیبتو خالی می‌کنند!»


چنان زن دست یلدا را محکم گرفته‌بود که به هیچ وجه نمی توانست از دستش فرار کند.


با این حال، بیشتر از خودش، نگران پری بود.

هر چه با چشم‌های اشکبارش نگاه می‌کرد، پری کوچولو را نمی‌دید.


ناگهان صدای وحشتناکی بلند شد. مردم به سمت خیابان دویدند.

دو ماشین محکم به هم زدند و دو راننده عصبانی و ناراحت، از ماشین پیاده‌ شدند.

راننده پژو، در حالی که قفل ماشین را به دست گرفته‌بود به سمت پراید آمد تا به کاپوت بزند که مردم زودتر جنبیدند و قفل را از دستش گرفتند.

دوست زن با تعجب نگاهی به راننده کرد و گفت:«شهلا! این قاسم آقا نیست؟»

زن که مچ یلدا محکم در دستانش بود، نگاهش را به خیابان تیز کرد و گفت:«چرا خودشه! ای داد بیداد»

و فراموش کرد دست یلدا را گرفته و سریع به خیابان دوید.


یلدا که انگار از غیب برایش کمک رسیده‌بود، سریع خود را از میان مردم بیرون کشید و به سمت پله مغازه رفت تا پری را پیدا کند.

اما .... اما پری کوچولو روی پله نبود!!!

با نگرانی به جستجو در دور و بر پرداخت. .. اما نبود...

به سمت مجتمع آمد تا وارد مجتمع شد، سریع نگهبان به سمتش آمد و گفت:«کجا؟کجا؟ برو بیرون ببینم»

-آقا تو رو خدا بذار برم تو. خواهرم گم شده!

-گفتم برو بیرون بچه و اخم‌هاشو بیشتر در هم کشید و صداشو بلندتر کرد وگفت:«گفتم‌، برو بیرون زود باش ببینم»


خیابان را به سمت بالا و پایین دوید.

اما هر چه می‌دوید، پری را نمی‌دید.

مردم به خانه‌هایشان رفته‌بودند و سر میز شب یلدایشان، کنار بخاری‌ها و شومینه ‌هایشان، در کنار دوستان و خانواده‌شان، گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. انواع و اقسام غذاها را سرو می‌کردند و اجیل و شکلات و شیرینی به هم تعارف می‌کردند. صدای خنده‌ها و شوخی‌هایشان توی کوچه شنیده‌می‌شد.


اما این وسط، یلدا، به هر کوچه و خیابانی سرک می‌کشید تا پری کوچولویش را پیدا کند.

خسته‌ شده‌بود... یعنی پری کوچولو کجا بود؟

روی پله‌ای نشست. اشک‌هایش به پهنای صورتش جاری بود...


در همین موقع مرد جوانی بالای سر یلدا رسید.

پرسید:«چیه دختر چرا گریه می‌کنی؟»

یلدا سرش را بلند کرد.

یک آن ترسی عجیب او را گرفت. این نگاه ها را قبلا هم تجربه کرده‌بود! این نگاه‌ها را خوب می‌شناخت!


مرد جوان دور و برش را نگاهی کرد و گفت:«جایی نداری؟ خونتون کجاست؟ گم شدی؟»


یلدا با ترس نگاهی به مرد انداخت. در چشم بر هم زدنی خودش را از چنگ مرد نجات داد و دوید...

دوید و دوید

حتی می‌ترسید برگردد و نگاه کند

فقط می‌دوید.... می‌ترسید حتی فریاد بکشید... هیچ آشنایی نداشت که صدایش را بشناسد و به کمکش بشتابد

فقط باید می‌دوید...!









موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 94 دی 9 :: 1:26 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

به نام خدا

کادو روز معلم کلاس پسرهام

 

پسرهای کلاس ششم ، نه تنها اولین تجربه من در مقطع ابتدایی بود که اولین تجربه‌ام با دانش‌آموزان پسر بود. جدای از تمام سختی‌ها و مشکلاتش، بسیار بامزه و تازه و نو بود!

حسی نو و جدید و سرشار از انرژی و شادی! حسی زیبا و دوست داشتنی که حتی تا خانه و در خانه نیز با من بود. دلم برایشان تنگ می‌شد حتی وقتی پیششان بودم.

 

اما خاطره این صفحه‌ام برمی‌گردد به عید

عروسی برادرم درست در ایام نوروز بود و خیلی دوست داشتم پسرهای کلاسم را در این شادی و خوشحالی‌ام، شریک کنم.

به همین خاطر بعد از تمام شدن ایام نوروز و برگشت به مدرسه، تصمیم گرفتم یک روز برای پسرهایم ساندویچ بخرم و شادی‌ام را با این اندک هدیه بینشان تقسیم نمایم.

و معمولا هم ساندویچ بین پسرها، استقبال خوبی دارد.

خیلی خوشحال شدند و بسیار هم تشکر کردند.

در این میان، لقمه در گلوی علیرضایم پریده‌بوده و شاهینم برای مثلا کمک به او، مشتی حواله پشت علیرضا می‌کند و این مشت باعث می‌شود تا علیرضا تمام ساندویچ را بالا بیاورد فقط زرنگی کرده‌بود و پلاستیک جلوی دهانش گرفته‌بود.

 

یکی از بچه‌ها هم با خنده و بلند گفت :«خانم علیرضا، ساندویچو، سوپ کرد»

تازه فهمیدم چی شده!

خواستم حال بقیه بچه‌ها بد نشه، زود علیرضا را به بیرون کلاس و به حیاط فرستادم

شاهین که کنار علیرضا می‌نشست و شاهد این اتفاق بود، یک هو بلند شد و با حالی متحول گفت: «خانم حال منم بد شد»

 

سریع شاهینو هم فرستادم بیرون تا بقیه بچه‌ها حالشان بد نشود.

خودمم که آدم بد دلی هستم، خیلی سعی کردم تا جلوی حال بد خودم را بگیرم.

یاد علیرضا و پلاستیک توی دستش که می‌افتادم، دلم به هم می‌خورد اما به خاطر بچه‌ها خیلی سعی کردم بر این حالم غلبه کنم.

 

بعد از مدتی که این دو هوا خورده‌بودند به کلاس برگشتند. سعی کردم نگذارم سر این قضیه تا آخر تمام شدن خوردن بچه‌ها، حرفی به وسط بیاید.

خدا را شکر به خیر گذشت و جز علیرضا که حالش به هم خورده‌بود بقیه بد احوال نشدند.

 

این قضیه گذشت و گذشت تا نزدیک هفته معلم رسیدیم.

مادر حسینم نماینده کلاس بود. بهشون تآکید کرده‌بودم که برای روز معلم اصلا از مادرها و بچه‌ها پولی جمع نکنند و خانواده‌ها را به این خاطر در فشار و اذیت قرار ندهند.

اما حسینم تک‌روی می‌کرد و با این که گفته‌بودم از بچه‌ها پول نگیرد اما متوجه شدم، به حرف نمی‌کند و یواشکی در حال جمع کردن پول است.

 

زنگ تفریح خورد و بچه‌ها یکی یکی از کلاس خارج شدند. من و چند نفر از بچه‌ها، آخرین‌ها بودیم که خارج می‌شدیم. در همین بین، مبین تپولم جلو آمد و ده‌هزار تومن را به سمت من آورد که :«خانم بگیرید»

با تعجب پرسیدم این پول چیه؟

گفت:« خانم برای شماست دیگه برای روز معلم»

حسین هم اتفاقا بود.

تا مبین این را گفت با ناراحتی به حسین رو کردم و گفتم:« مگه نگفته‌بودم پول جمع نکنید؟! چرا گوش نمی‌دی حسین؟!»

 

حسین هم با ناراحتی رو به مبین کرد و گفت :«بریم پایین حالتو می‌گیرم»

من دیگه بی‌خیال شدم و به دفتر رفتم.

زنگ که خورد و به کلاس برگشتم، دم در کلاس، کولاک بود.

 

مبین صورتش پر اشک بود و لباس‌ّهاش خاکی و محکم به دیوار هم چسبیده‌بود!

گفتم چی شده؟ چرا گریه کردی؟

گفت خانم حسین و بچه‌ها چون به شما گفتیم ما رو زدند.

 

این زدن مثل این که شدید بوده و به پاره شدن شلوار مبین هم کشانده‌شده‌بود.

با ناراحتی وارد کلاس شدم

بچه‌ها که نشستند گفتم:« شما جای پسرهای منو دارید و من شماها رو به اندازه پسرهای خودم اگر بیشتر نه، کمتر هم دوست ندارم و قدر و ارزش شما برای من خیلی بیشتر از این‌هاست. من دوست ندارم شماها به خاطر من به جان هم بیفتید و همو بزنید و یا برای من هدیه‌ای بخرید»

شایانم که بیشتر به شازده کوچولو شباهت داشت گفت:« خانم! شما برای ما خیلی هدیه خریدید ما هم دوست داریم برای شما چیزی بخریم»

 

گفتم من جای مادرتونو دارم. مادرها همیشه برای پسرهاشون هدیه می‌خرند. قرار نیست شما جبران کنید. بعدش هم شما جبران کردید همین که بهترین خاطرات و روزهامو با شما دارم برای من بهترین هدیه است»

شایان گفت:« پس خانم ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم»

بچه‌ها هم با او هم صدا شدند و از هر گوشه‌ای کسی چیزی می‌گفت که راست می‌گه خانم، پس ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم

که ناگهان سامان  بی‌غرض و خیلی ساده و مهربان گفت:« خانم اگه هدیه ما رو قبول نکنید ماهم ساندویچتونو میاریم بالاا!»

این حرف را جدی و با ناراحتی زد.

منتظر بودم با گفتن این حرفش کلاس روی هوا برود ولی این طور نشد و بچه‌ها هم خیلی صاف و ساده پی حرفش را گرفتند و گفتند آره خانم یعنی چی؟.

 

اگه این طوره ما هم هدیه روز مردمونو پس میاریم!

 

وای تا سامان گفت بالا میاریم من یاد علیرضا افتادم.

خنده‌ام گرفته‌بود ولی سعی کردم به رو نیاورم.

قیافه سامان که یادم می‌افتاد آن قدر جدی و قاطع می‌خواست ساندویچ‌ها را برگرداند برایم خنده‌دار بود.

 

با تمام تلاشم بازم بچه‌ها کار خودشان را کردند و روز معلم به همراه هدیه من برای کل کلاس بستنی قیفی خریدند و با خوشحالی بهترین روز را گذراندیم.


هر کجا هستند، سلامت و سربلند باشند و بهترین روزها و لحظه‌ّها، بهترین شادی‌ها و خنده‌ها بر آن‌ها گذر کند!

امیدوارم تمام بچه‌های این سرزمین در سلامتی و شادی، زندگی کنند و بهترین روزها را برای خود رقم بزنند!

 

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 94 دی 5 :: 10:50 عصر :: توسط : ب. اخلاقی
1   2   3   4   5   >>   >   
درباره وبلاگ
خدا را شکر می‌کنم که هر چه از او خواستم به من زیباترش را هدیه داد!
آرشیو وبلاگ
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 50763