سفارش تبلیغ
صبا
 
بارقه قلم
همگام با هر روز
 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

«دکتر راننده»

مدتی منتظر تبسی شدیم.

تهران اسنپ و مشهد تبسی.

پراید سفیدی بود. راننده از بالای عینک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.از بالای عینک مژه‌های بلندش مشخص بود. موهای صاف و کوتاهی داشت که روی پیشانی‌اش ریخته بود. هم ریش و هم سبیل داشت. قدش از روی صندلی معلوم نبود اما قکر نکنم قدبلند بود. پیراهن سفید و بدون اتویی بر تن داشت. فکر کنم نزدیک چهل و هفت یا هشت یا نه سالش بود. مرد جاافتاده‌ای به نظر می‌رسید.

با نجمه جان سخت مشغول صحبت بودیم و سر در کلام هم.

نجمه جان با آب و تاب ماجرایی را برایم تعریف می‌کرد و من با گوش جان، گوش می‌دادم.

راننده یکریز مشغول صحبت با موبایلش بود که با کلامی از او  دیگر نمی‌شنیدم نجمه جان چه می‌گوید. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هایم به مکالمه راننده.

فقط می‌دیدم دهان نجمه جان تکان می‌خورد ولی نمی‌شنیدم چه می‌گوید!

راننده داشت تلفنی و با لهجه غلیظ مشهدی به کسی می‌گفت:«ببین خانم من نمی‌تونم که یک‌روزه برای شما معجزه بکنم. بیاید مطبم از منشی‌ام وقت بگیرید تا بگم چی کار کنید. الانم یه سیر رو رنده کنید و روی جوش صورتتون بذارید....

و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشریف بیارید ببینم

به شانه‌ی نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره کردم تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.

هنوز تلفن قبلی را تمام نکرده‌بود دوباره موبایلش را برداشت و گفت:«سلام خوبین. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببرید بهتون سی تومن وام می‌دن ماهی سیصد و هشتاد تومن

بله .... بله...... من سفارشتونو کردم اگه صبح میومدید من یه وام هشتاد تومنی دستم بود با ماهی پونصد تومن می‌دادم به شما.

نه خانم! من برای خیلی‌ها کار درست کردم. هر کی هر جا بیکار بوده و پیش من اومده، سر کارش کردم شما همون نامه رو ببر

و هنوز خداحافظی این تلفن را نداده‌بود دوباره گوشی را برداشت و این‌بار گفت:« جانم! شما با منشیم هماهنگ کن همین که گفتم: پیاز رو پوست بکن و با کمی سرکه و لیمو صورتتو بخور بده. خوب خوب میشین فقط عجله نکن

نه خانم عزیز باید هر شب این کار رو بکنید تا پوستتون براق و سفید بشه تمام جوش‌هاتونم خوب می‌شه

فقط اگه بتونید یه بار دیگه بیاید مطب بهتره. منشیم راهنمایی‌تون می‌کنه

به نجمه‌جان گفتم:«این راننده مثل این که دکتره. فقط چرا پشت پرایده و مسافرکشی می‌کنه!!!»

منتظر بود تا ما از دکتری‌اش و کار و بار و وام و هنرهایش بپرسیم.

یکریز با افراد خیالی‌اش صحبت می‌کرد و در تمام آن‌ها  بر دکتر بودن و منشی داشتن و ثروتمند بودنش تاکید بسیاری داشت!

مدام تکرار می‌کرد که بیاید مطبم و با منشی‌ام هماهنگ کنید.

در مکالمه خیالی دیگری به خانمی سفارش می‌کرد تا بیاید و یکی از دو سه ماشین او را بخرد و با آن کار کند. می‌گفت:«ببین خانم منشی من پونزده ساله با منه براش یه پراید خریدم بعد مطب میره و کار می‌کنه روزی کمش هفتاد تومن درمیاره. یه زنه ولی مثل یه مرد کار می‌کنه من چند تا ماشین دارم شما بیا پرایدمو به نامت بزنم بیکار نمونی

و در جواب تلفن خیالی‌اش می‌گفت:«نه عزیزم این حرفا چیه من در خدمتتونم»

بنده خدا هر چه به این در و آن در زد که از ما دو تا کلامی در تعجب و شگفتی بشنود، نشنید.از شانسمان ترافیک هم بود و مدت زیادی در ماشین او بودیم.

ما دو تا فقط ترسیده‌بودیم.

فهمیده‌بودیم که دروغ می‌گوید و ترسیده‌بودیم که با او هستیم.

تلفن آخرش بیشتر ما را ترساند

خانمی پشت خط به او التماس می‌کرد که مثلا او پیشش برود و او می‌گفت:«عزیزم! من که نمی‌تونم هر وقت تو می‌گی بیام.

و مثلا کمی صدایش را پایین آورد تا حدی که مطمین شود ما هم می‌شنویم وپرسید:«چی پوشیدی؟ .....

راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، دیگرخیالی‌اش چیزی می‌گفت و او در ادامه گفت:«لخت نخوابی‌ها!!! می‌دونی که من....

به نجمه جان زدمو گفتم من می‌ترسم بیا زودتر پیاده شویم.

راننده هم‌چنان در مکالمه خیالی‌ بود. گاهی مثلا با زن واقعی‌اش دعوا می‌کرد و یکسره او را سرزنش می‌کرد و از این که زنش او را سیم جین می‌کند ناراحت می‌شد و با لحن بد با او حرف می‌زد و تلفنش را قطع می‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خیالی‌اش می‌آمد و با او قرار و مدار می‌گذاشت.

 مکالمه‌های خیالی راننده تمامی نداشت. آن یکی را هنوز قطع ناکرده، دیگری را به گوش می‌گرفت به قول سعدی: «چندان ازین ماخولیا فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند»

ما که ترسیده‌بودیم و جوری وانمود می‌کردیم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خیلی قبل ازمقصد خواستیم تا پیاده شویم و او در حالی که هنوز در مکالمه بود و فکر نمی‌کرد پیاده شویم، با تعجب نگاهی به ما کرد و به هم تلفنی خیالی‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ می‌زنم»

و تا خواستیم پیاده شویم گفت:«ببخشید من خیلی حرف زدم فقط یادتون نره بهم امتیاز بدید»

 ما دو تا که انگار از چنگال یک آدم ربای حرفه‌ای فرار کرده‌باشیم، سریع خود را به پیاده‌رو رساندیم و دوان دوان به خانه رفتیم

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چقدر گناه داشت!!!

آدم باید چقدر بدبخت و بیچاره و بیمار باشد که بتواند این همه وقت در مکالمه‌هایی خیالی خود را راضی کند.

توانسته‌بود با این کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا می‌دانست! آدم‌های مثل او کم نیستند!

آدم‌های ساده و بی‌فکر هم کم نیستند که به راحتی گول امثال او را می‌خورند...

فقط آن شب نمی‌دانست که چه ترسوهایی را سوار کرده!!!

البته فقط قصه ترس نبود. برای ما رفتار بیمارگونه این راننده باعث تعجب و ترس بود!!

خدا خودش به خیر کند

این فراخوان جامعه ماست چه بخواهیم چه نخواهیم!!




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 96 مرداد 6 :: 12:29 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

زیارت ناتمام

چادرم را به سر کردم. به سرعت خودم را به کوچه رساندم.

آن موقع‌ها مثل الان اتوبوس‌ها این قدر تند  تند و پشت سرهم نمی‌آمد. اگر از اتوبوس جا می‌ماندی باید نیم الی چهل دقیقه بیشتر کنار خیابان زیر آفتاب و سر پا می‌ایستادی تا اتوبوس بعدی از راه برسد. آن هم اگر جا می‌داشت و می‌توانستی خود را به زور و فشار از پله‌هایش بالا می‌کشیدی. گاهی آن‌قدر اتوبوس پر و شلوغ می‌بود که حتی در ایستگاه نمی‌ایستاد و باید ساعتی را کنار خیابان می‌ماندی.

هنوز آن‌قدر که امروز  مد شده، مد نبود که سوار شخصی بشوی و از این سمت شهر به آن سمت شهر بروی. نوعی سوسول بازی و ولخرجی حساب می‌شد.

ساعت حرکت اتوبوس‌ها هم ساعت مشخصی نبود تا لااقل حرکت خود از خانه را با اتوبوس هماهنگ کنی به همین خاطر بنابر احتمال از خانه بیرون می‌زدیم. حالا چقدر خوش‌شانس بودی که همان موقع اتوبوس بیاید خدا می‌دانست.

من هم به سرعت خود را به سر خیابان رساندم.

از سر خیابان کوچه مادرم انتهای خط و ایستگاه اتوبوس معلوم بود و تا رسیدن به سر خیابان مادرم پنج دقیقه‌ای طول می‌کشید و می‌توانستی در این فاصله خود را به اتوبوس برسانی.

به سر خیابان که رسیدم، اتوبوس از ته خط معلوم بود. سرعتم را بیشتر کردم تا زودتر به ایستگاه برسم که ...

که پدرم را دیدم.

خدا رحمتش کند. هندوانه بزرگی که داخل یک پلاستیک بود را به زور دنبالش می‌کشید. از وقتی پایش شکسته بود و پلاتین برایش گذاشته‌بودند نمی‌توانست به راحتی راه برود و به ناچار عصا به دست می‌گرفت و کج کج راه می‌رفت.

سرش پایین بود و متوجه من نشد. لنگ لنگان ولی مثل همیشه تند و فرز راه می‌رفت و حواسش فقط جمع آوردن آن هندوانه سنگین بود.

اگر می‌ایستادم و کمکش می‌کردم، از اتوبوس و زیارت امام رضا جا می‌ماندم.

 بعد از مدت‌ها به مشهد آمده‌بودم و نمی‌خواستم حالا که عزم زیارت کردم‌ آن را از دست بدهم.

برای همین خودم را به دید ندادم  و به سرعت به سمت اتوبوس رفتم.

آن روز به زیارت رفتم

اما

هر روز چهره مظلوم و خسته و ناتوان پدرم که برای پذیرایی از ما هندوانه به آن بزرگی خریده‌بود و به زحمت دنبالش می‌کشید جلو چشمانم است.

شرمنده ام بابا!

شرمنده!!

خدا مرا ببخشد

دیگر نتوانستم هرگز آن روز را برای پدرم جبران کنم! سال‌هاست در حسرت آن روز، هر روز قضای آن زیارت را از دور به جا می‌آورم.

انگار آن زیارت مثل کوهی بر روی سینه‌ام سنگینی می‌کند!

هر بار که آن روز را به یاد می‌آورم در گوشم صدایی بلند فریاد می‌زند، زیارتت قبول نیست! منی که هر بار به زیارت می‌رفتم با دلی سبک و آرام به خانه برمی‌گشتم، حالا با یادآوری آن زیارت، قلبم درد می‌گیرد و تا پشتم تیر می‌کشد!

خوب می‌دانم پدرم مرا بخشیده،

اما هرگز خودم، خودم را نمی‌بخشم!

آن‌روزها معنی حسرت را نمی‌دانستم  و امروز که می‌دانم دیگر پدرم نیست تا جبران کنم!

دیگر پدرم نیست

و من مانده‌ام و یک دنیا حسرت و زیارتی که قضایش، ادا نمی‌شود!

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 96 تیر 6 :: 11:53 عصر :: توسط : ب. اخلاقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ترازوی بیداد

ساعت تقریبا سه بعدظهر بود. با همکارم برای خرید به میدان امام حسین آمدیم.

ماشین را در خیابان پشت مسجد امام حسین پارک کردیم و به ناچار باید از کنار مسجد می‌گذشتیم.

از کنار مسجد که رد می‌شدیم، پسرکی با موهای تراشیده و لباس دخترانه کنار ترازویی نظرم را به سمت و سوی خود کشاند.

چشمانش درشت بود و سرش کچل و لباسی دخترانه با بالا آستین چین‌دار پوشیده‌بود. یک جعبه مداد دستش بود که فقط دو سه تا مداد رنگی کوتاه در آن بود.

انگشتانش هم نصفه و نیمه لاک خورده‌بود.

تعجب کردم که اگر پسر است چرا لاک زده؟

از لباس دخترانه‌اش خیلی متعجب نشدم چرا که فکر کردم شاید تنها چیزی بوده که در خانه داشته‌اند و بر تن این طفل کرده‌اند.

دلم سوخت.

یعنی همیشه دلم برای این بچه‌ها می‌سوزد. قلبم درد می‌گیرد وقتی می‌بینم یک کودکی به این کوچکی به کار گرفته‌شده. به کاری که هیچ عایدی برای او ندارد.

روی ترازو رفتم. سواد خواندن نداشت.

گفتم:« چقدر شد؟»

گفت:« خاله! میشه ده تومن بدی من برم خونه؟»

گفتم ببین پسرم من ده تومن ندارم که ..

تا گفتم پسرم، سریع پرید وسط حرفمو و گفت:« من دخترم خاله»

با تعجب گفتم:« اگه دختری چرا موهات این‌قدر کوتاهه؟»

چشماشو از زمین برنمی‌داشت و همان‌طور خیره به زمین و کیف و مدادهایش گفت:« خاله، شهرداری یه شب ما رو گرفت بعدم سرمونو کچل کرد. مامانم موهامو کوتاه نکرده»

بعد هم گفت خاله من دوازده تومن کار کردم چقدر دیگه می‌خواد تا سی تومن بشه؟

گفتم هجده تومن دیگه می‌خوای

بدون این که من سوال کنم گفت:« اگه سی تومن نشه نمی‌تونم برم خونه. مامانم منو میزنه.

یک کارتن کوچک زیرش بود و مشخص بود ساعت‌ها نشسته تا این پول را جمع کرده‌بود.

پرسیدم تنهایی؟

گفت:«نه خاله. من هشت سالمه خواهرم شش سالش است و اون طرف میدونه و یکی دیگمون چهار سالشه

گفتم:« مدرسه نمی‌ری؟»

گفت نه

هر چی پول توی کیفم بود را به او دادم.

خوب می‌دانستم که این مشکلی را حل نخواهد کرد اما لااقل شاید بتواند کمی زودتر به خانه برود.

واقعا نمی‌دانستم راست می‌گوید یا دروغ

اما حتی اگر دروغ هم می‌گفت، مادرش هم باید دروغین باشد. مادری که او را بزند و توقع کند بچه‌ای به این کوچکی به جای این که دنبال بازی و ورجه وورجه باشد کنار خیابان برای ساعت‌ها روی دو پا بنشیند و التماس کند تا سی تومنش جور شود!

چند بچه کوچک در اختیار چه کسانی بودند تا این گونه به ستم کشانده‌شوند؟

گفت مادرم گفته که اگر سی تومن ببرم خونه برام اسکوتر می‌خره

چقدر این مادر درست بود نمی‌دانم؟

اما این کودک درست بود و راست. حضور داشت و کنار خیابان بود. ساعت‌ها کنار خیابان برای تامین آرزوهای درست یا نادرست دیگران!

هر چقدر هم که به این بچه‌ها کمک می‌شد فایده‌ای برای آن‌ ها نداشت و سودش در جیب دیگری می‌شد.

یک عده از سیری خفه، یک عده از گرسنگی، مرده!

چه آدم‌های کثیفی!

نه فقط آن‌هایی که این کودکان را به بردگی و استثمار می‌گیرند که تمام کسانی که می‌توانند کاری بکنند و نمی‌کنند!

این همه دزدی در مملکت اسلامی آن هم از بزرگان مملکتی و ثروتمندان بی‌رحم جامعه و این همه فقر و فحشا و بدبختی!!

چند سالی است گداهای کنار خیابان‌ها و سرچهارراه‌ها چند برابر شده‌اند. زن و مردی و کودکی در آغوششان که معمولا همیشه خواب است و در پی تو دوان که خانم، آقا، این بچه مریض است و این نسخه‌اش و کمک کن!

خدایا

من چه کنم؟

ما چه کنیم؟

نمی‌شود گفت که همه این‌ها دروغ می‌گویند

نمی‌شود گفت که همه‌شان راست می‌گویند

فقط می‌دانم که جامعه‌مان، نامهربان و بیدادگر شده و دزدی و غارت، افتخار!

هیهات که جانماز آب می‌کشند و با اتصال به زور و ترس، دهان‌ها را می‌بندند.

هیچ کسی از حال هیچ کسی خبر ندارد و اگر دارد، بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرد!

این همه معتاد در حاشیه بازار و کوچه‌ها و پستوها! این همه!!!!!

تا دیروز سر سطل‌های زباله زنی نبود و چند سالی است زنان نیز به زباله‌ جمع‌کن‌ها اضافه شده‌اند!

این‌ها از روی دلخوشی نیست

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که دردشان، درد مرفهین نیست!

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که با سر نیزه و زور و کتک، روبه رو میشوند!

صدایشان به جایی نمی‌رسد چرا که هنوز در اسکلت سنش، زبان نیاموخته و کودک است!

و من و تو می‌بینیم و می‌گذریم

گاهی شاید قطره اشکی هم بریزیم

خدایا

خودت به فریاد رس

اینان تیغه ظلمشان هر روز تیزتر می‌شود! و آن لحظه که رنگ دین نیز بر آن از بی‌دینی‌شان می‌پاشند، برنده‌تر!

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 96 تیر 6 :: 1:28 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

بسم الله الرحمن الرحیم

ازین جریمه تا آن جریمه

عزیزی تعریف می کرد در زمان شاه به خاطر مسایل سیاسی، بازداشتم کردند. وقتی آزاد شدم به سر کلاس تاریخ فرستادنم و کتاب تاریخی به من دادند که با تعریف و تمجید از خاندان شاهی همراه بود.

منم برای این که از قید این درس خلاص شوم سر کلاس شروع کردم برای بچه‌ها قصه گفتن و شعر خواندن.

دانش‌آموزان محو داستان و شعر شده‌بودند و چشم از دهان و کلام من برنمی‌داشتند.

عمدا در این سکوت و بهت دانش‌آموزان، کتاب تاریخ را به زمین انداختم.

دانش‌آموزان که آن همه گوش و مدهوش بودند با افتادن کتاب تاریخ به زمین، نگاهشان از من برداشته شد و با کتاب به زمین سقوط کرد.

ازین فرصت طلایی استفاده کردم و بلند شدم و با چهره‌ای ناراحت رو به آن‌ها کردمو گفتم: چقدر حواستان پرت است! اصلا گوش به من نبودید! منتظر این لحظه بودید تا از درس و کلاس خارج شوید!

این رفتار شما یک جریمه خوب می‌خواهد!

و مجبورشان کردم تا از روی همان درس تاریخی که تعریف و تمجید خاندان شاهی بود چند بار بنویسند!

و این چنین با این جریمه، کاری کردم تا دانش‌آموزان خاطره بدی از آن درس به خاطر بسپرند و هرگز از آن به خوبی یاد نکنند

و همان‌طور هم شد!!

بچه‌ها با بیزاری و نفرت از آن درس تاریخ یاد می‌کردند و بعضی‌ها آهسته و زیر لب به شاه فحش می‌دادند!

این خاطره این عزیز منو به یاد خاطره‌ای از همین دست انداخت

همکار دینی و عربی داشتیم که خیلی جدی و سخت‌گیر در درسش بود.

آن سال نمی‌دانم چرا بچه‌های سوممان با این دبیر درافتاده‌بودند. اصلا نه او از آن‌ها و نه آن‌ها از او خوششان نمی‌آمد.

به خاطر بی‌ادبی و جسارت بچه‌ها با آن‌ها به کل‌کل می‌افتاد و چون او معلم کلاس بود بنابراین زور هم با او بود و پیروز صحنه!

یکریز و مدام هم به این دانش‌اموزان خاطی و بی‌انضباط جریمه می‌داد. آن هم از درس دینی و آن هم زیاد. از روی سه درس سه بار!

بچه‌ها دفتر پر می‌کردند و می‌آوردند!

یک‌بار سر کلاسم متوجه شدم که عروسک سیاه زشتی که به جادوگران شبیه بود دردست دارند.

پرسیدم این چیه؟ برای چه درسی به کلاس آوردین؟

یکی از بچه‌ها بی‌پروا و با ناراحتی گفت: این جادوگره خانم ...... است

یادم نمی‌رود، دبیر دینی‌مان هر وقت از کلاس سوممان به دفتر می‌آمد می‌گفت: ستون فقراتم درد می‌کند!

و نمی‌دانست که چقدر ستون فقرات بچه‌ها نیز از دست او و درسش و جریمه‌هایش درد می‌کند!

 

جریمه‌ها با دانش آموزان همان کاری را کرد که در کلاس تاریخ آن عزیز کرد فقط نتیجه این جریمه کجا و آن جریمه کجا!

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 96 فروردین 26 :: 12:1 صبح :: توسط : ب. اخلاقی


می خواهی چه کاره شوی یونس؟

 


از سر کلاس ادبیات و شعر و شاعری با دخترهام به پای کلاس ابتدایی پسرها ناخواسته و نسنجیده، کشانده شدم.

با این که خیلی مقاومت کردم تا نیایم اما نشد. با این جهت بازهم ناراضی نیستم چون جذابیت خاص خودش را دارد به خصوص این که تجربه‌ای نو و تازه است.

سر کلاس اجتماعی سوم بودم.

درس مشاغل. شغل‌ها را می‌گفتیم و تولید و خدمت را بررسی می‌کردیم.

 از پسرهایم خواستم تا هر کدام شغلی را که دوست دارند بگویند و علتش را نیز بیان کنند.

پسرهای سوم برای خودشان دنیایی از شیطنت و شلوغی بودند به خصوص این منطقه و ناحیه از شهر تهران.

دست‌هایشان تا سقف کلاس برافراشته‌شده‌بود تا بگویند چه شغلی را دوست دارند.

بعضی‌ها همراه دستشان از سرجایشان برخاسته‌بودند و بعضی حتی تا وسط کلاس نیز خیز برداشته‌بودند تا شغلشان را بگویند. همهمه‌ای به راه افتاده بود.

از آن‌ها خواستم تا سرجایشان بنشینند و به آرامی دستشان را بلند کنند و نوبت به دوستانشان بدهند.

اما به کی می‌گفتم!

علاقه‌ای که برای گفتن شغلشان داشتند مانع آن بود که صدای خواهش مرا بشنوند.

حسین گفت:«می‌خوام پلیس بشم تا دزدها رو بگیرم و نذارم آدم بدا کار بد بکنند»


محمدرضا گفت:«می‌خوام دکتر بشم تا مادرجونمو خوب کنم»

علی گفت:«می‌خوام خلبان بشم از این کشور به اون کشور برم و تو هوا رو ببینم»


هر کی یک چیزی می‌گفت و باز هم دستش بلند بود تا چیز دیگری بگوید

دست و هیکل یونس نیز بلند بود.

یونس تقریبا از تمام بچه‌های کلاسم هیکل و قدش بلندتر بود. سبزه و قلچماق و زورگو!

زنگ تفریحی نبود که پایین برود و به خاطر آزار و اذیت بچه‌ها نگهش ندارند. بی‌ برو برگرد هر زنگ تفریح که تمام می‌شد باید کنار دیوار می‌ایستاد و بعد همه بچه‌ها به کلاس می‌آمد!

با این که بسیار شیطون وبازیگوش بود و سر کلاس حضور شنوا و آرامی نداشت اما با همان بریده شنیده‌ها و گوشه گوشه دیده‌ها، خوب درس را می‌فهمید و نمره‌هایش خوب بود.

اصلا دوست نداشتم ذره‌ای دعوایش کنم یا بیرونش کنم. ..

دوساله بوده که مادرش او را گذاشته و رفته، شاید هم بیرونش کردند و رفته به هر حال فرقی نمی‌کرد او بدون مادر بزرگ شده‌بود.

در کنار پدر و پدربزرگ و مادربزرگ.

حرف‌های عجیب و غریبی می‌زد مثلا:

به بچه‌ها گفته‌بود که دوست دختر دارد و با موتور او را ازین ور به آن ور می‌برد!

یا می‌رود در میدانی از شهر که دور به خانه‌شان با قدرت کشتی بگیرد و کتکش بزند!


معلم پارسالش حسابی از دستش کلافه بود و هر بار که مرا می‌دید می‌پرسید، یونس چطوره؟

من از یونس شیطون‌تر هم توی کلاسم داشتم. برای همین حرکات و رفتار یونس خیلی ناراحتم نمی‌کرد به خصوص این که می‌دانستم سر و سامان خانوادگی خوبی ندارد.

به او می‌گفتم:«یونس پولدار»

روزی لااقل هفت هشت تومان یا بیشتر مدرسه می‌آورد و می‌خورد. اولین نفری هم بود که هر ماه شارژ کلاس را می‌آورد.

دوستش داشتم. با این که قلدر و لات منش بود اما دلم نمی‌خواست از جانب من ناراحت شود.

درسش خوب بود اما خیلی کند می‌نوشت همیشه عقب می‌ماند. گاهی چون خیلی مشغول شیطنت بود عقب می‌ماند.

فهمیده‌بود هوایش را دارم برای همین تا به یک شکل ریاضی می‌رسیدیم که کمی کشیدنش سخت بود سریع می‌گفت:«خانم من نمی‌تونم بکشم» تا من برایش بکشم.

من هم دریغ نمی‌کردم.

دلم می‌خواست به هر صورتی به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم کمی به این بچه باهوش زرنگ قلدر کمک کنم.


یادم نمی‌رود یک روز تمرین‌های پای تخته را چند نفری پشت گوش انداختند و ننوشتند. من هم بعد زنگ نگهشان داشتم تا بنویسند.

یونس هم یکی از این بچه‌ها بود.

خواستم تا بنشیند و بنویسد.

برایش خیلی سخت بود که بعد زنگ بنشیند و تمرین‌هایش را بنویسد. هر کاری کرد تا از دست من فرار کند و در به رود اما مجال به او ندادم.

رو به من کرد و گفت:«نمی‌ذارید برم؟»

گفتم نه تو هم مثل بچه‌های دیگه باید بشینی و بنویسی بعد بری.

پوزخندی به من زد و گفت خانم الان از پنجره میریم

یک پنجره کلاس رو به حیاط بود و یک پنجره رو به راهرو.


هنوز آمدم نگاهش کنم که کیفش را پرت کرد به راهرو و مثل قرقی از توی کلاس به راهرو پرید.

دنبالش نرفتم فایده نداشت.

به هر بهانه‌ای سر کلاس تلاش می‌کردم تا هر از گاهی با نصیحتی کوچک یا داستانی کوتاه، بعضی از رفتارهای اجتماعی و اخلاقی را به بچه‌ها بیاموزم اما یونس با خنده خنده و مسخره‌ بازی، تمام کاسه کوزه‌هایم را به هم می‌ریخت.

زنگ تفریح خورد‌ و بچه‌ها بالا آمدند.

چند نفری با ناراحتی پیشم آمدند که خانم یونس سر صف این کرده و آن کرده! مشت به من زده و لگد به او!


منم مثلا آمدم یونس را به راه راست هدایت کنم، گفتم:«یونس دست بالای دست بسیاره ، تو اگه زورت ازینا بیشتره یکی هم پیداش میشه زورش از تو بیشتر و تو رو میزنه، چرا بچه‌ها رو میزنی و اذیت می‌کنی؟»

مثل همیشه که موقع جواب دادن از نگاه کردن به من تفره می‌رفت، صورت تپولشو بالا گرفت و با خنده‌ای مسخره گفت:«نه خانم هیش‌کی حریف ما نیست یه روزه یه پسره کلاس هشتمی رو تو کوچه زدیمو و دنبالش کردیم»

رها بود. زنگ خانه که می‌خورد توی کوچه رها بود. قلاب می‌گرفت تا بچه‌های دیگه از دیوار مردم بالا بروند و توی خانه مردم سرک بکشند.

ترقه می‌خرید و ساعت آخر بچه‌ها را صدا می‌زد تا با هم به کوچه بروند و ترقه جلوی پای مردم بیندازند.

بارها او را تنهایی صدا کرده‌بودمو با او صحبت کردم که یونس رفتی پایین‌، آروم باش. اذیت نکن و به موقع سر کلاس بیا

اما دریغا که حتی یک‌بار گوش کرده‌باشد!


اگر بچه‌های کلاس از دستش شاکی نبودند در کلاس را بچه‌های کلاس‌های دیگر می‌زدند که اجازه این پسر بزرگه کلاستون ما رو اذیت کرده!

و من هر بار او را نجات می‌دادم تا پایین نرود و ....

ناظم چند باری دنبالش فرستاده‌بود و تا جایی که می‌توانستم فراری‌اش می‌دادم... فایده‌ای نداشت می‌رفت پایین و کتکی می‌خورد و جسورتر برمی‌گشت بالا.


دعوا و توهین و کتک، برایش عادی بود! اصلا برایش مهم نبود اما برای من عادی نبود و مهم بود

یک روز که چیز بسیار جالب‌تری شنیدم!

دروغ نمی‌گفت

با این که زورش زیاد بود و کله نترسی داشت، اما ساده و بی‌شیله پیله بود


دوست جلوییش پیشم آمد و گفت:«اجازه خانم، یونس می‌گه باشگاه که میره با دوستاش ویسکی می‌خورند»

یونس ته کلاس حواسش بود که پرهام چه می‌گوید

با همان خنده همیشگی گفت:«خانم دروغ میگه فقط یه قطره خوردیم. مربی‌مون نیومده‌بود پسرا آورده‌بودند ما هم یه ذره خوردیم!»


سریع حرفش را جمع و جور کردم و با قیافه‌ای که انگار من نشنیده‌ام برگشتم به پرسش از بچه‌ها.


واقعا نمی‌دانستم با یونس چه کنم؟

مهم‌ترین رکن تربیتی هر کسی، خانواده اوست و یونس از این جهت بسیار در محرومیت بود. هر چقدر پول می‌خواست به او می‌دادند اما کسی هوای رفتار و کردارش را نداشت و مراقبش نبود!

از بچه‌ها شنیدم که سیگار هم می‌کشد.

و تا شنید بچه‌ها این را گفتند، گفت:«نه خانم بابابزرگمون بهمون پول داد براش سیگار بخریم»

نمی‌دانم درست حس می‌کردم یا نه، اما احساس می‌کردم، یونس شرارت و بدی را خیلی دوست دارد و اصلا حرف درست و راست در گوشش نمی‌رود.

با این که سن و سالی نداشت، اما حرف گوش نمی‌داد و هر چه می‌گفتی، همان کار خودش را می‌کرد.


و حالا سر کلاس اجتماعی دستانش بلند بود تا بگوید چه شغلی را دوست دارد.

خیلی دلم می‌خواست بدانم که یونس دوست دارد چه کاره شود!

 

با اشتیاق پرسیدم، یونس تو می‌خوای چه کاره بشی؟

سینه‌اش را سپر کرد و ایستاد و گفت:

                                   «اجازه خانم، رزمنده»


خوب می‌دانستم که رزمنده یونس، یک رزمنده شجاع و مردانه نیست برای همین پرسیدم چرا رزمنده؟

دست‌هاشو به حالت تفنگ گرفت و رو به بچه‌ها، گارد ایستاد و در حالی که صدای شلیک را درمی‌آورد

 گفت:«برای این که آدم‌ها رو بکشم»

و به سمت دوستانش با تفنگ خیالی‌اش، شلیک کرد!








موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 94 بهمن 15 :: 11:37 عصر :: توسط : ب. اخلاقی


به نام خدا


شب یلدای یلدا


خیابان‌ها شلوغ بود. کوچه‌ها و مغازه‌ها، شلوغتر! ملت مثل مور و ملخ درهم می‌لولیدند و می‌رفتند و می‌آمدند!

شب یلدا بود و تاریک. سرد و خشک. برف و بارانی نبود، اما تا دلت می‌خواست سرد بود و سرد! با این حال مردم خوشحال و خندان با جیب‌های پر و بغل‌های انباشته از خرید در خیابان و کوچه‌ها، سر از این مغازه به آن مغازه می‌بردند تا سفره هفتاد رنگ چله‌شبشان را رنگین‌تر کنند.


کلاه‌ها را به سر کشیده بودند و شال‌گردن‌ها را به دور گردن و شیک‌ترین لباس را پوشیده و خوش‌بوترین عطرشان را به تن زده‌بودند.

صدای خنده و شادی‌شان، صدای جیرینگ‌جیرینگ خرید‌هایشان، سرما را می‌لرزاند!

سر ذرت‌فروش و سیب‌زمینی فروش و ساندویچی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها، شلوغ بود.

انگار مردم به کارنوال آمده‌بودند. زنان رنگارنگ و دختران شاد و سرمستی که صدای قهقهه بلندشان، نگاه‌ها را برمی‌گرداند تا در شادی بلند آن‌ها، همراه شوند.

مغازه‌ دار‌ها روز خوشی‌شان بود. چرا که مردم بی‌هیچ نیازی و سرخوش از سیری، سرخوش از دارایی و شادی، بی‌دلیل و بی‌هدف، می‌خریدند و می‌بردند! گران‌می‌خریدند و گران عشوه می‌فروختند!


در مجتمع بزرگ تجاری، مردم همهمه و شلوغ کرده‌بودند. جای سوزن انداختن نبود. گویی قحطی آمده‌بود و مردم برای ذخیره‌‌سازی و احتکار، هجوم آورده‌بودند.

مغازه‌ها رنگارنگ و قشنگ. بر سر هر کالایی، چراغی روشن و بانویی روشن‌تر از چراغ به هفت قلم آرایش، در پشت پیشخوان!


گویی مردم مسابقه گذاشته‌بودند که کی از دیگری بیشتر خواهد خرید و بهتر!

چنان گرم بازار و خرید بودند که سرما را ذره‌ای، حس نمی‌کردند!


در این میانه، یلدا دست خواهر پنج ساله‌اش را گرفته‌بود و بسته‌های فالش را به سمت مردم دراز می‌کرد تا از او بخرند.

یلدا، سرما را خوب حس می‌کرد! بوی خوشی که از شیرینی‌فروشی‌ها بیرون می‌آمد را هم به خوبی حس می‌کرد!

از زیر نگاه ده ساله‌اش، کودکان پالتو پوشیده‌ و شیک، به سرعت می‌گذشتند. به خوبی می‌دید که دستانشان در دستان گرم پدر و مادرشان است و به هر سویی که انگشت دراز می‌کنند، سریع آرزوی انگشتانشان برآورده می‌شد و دستانشان پر می‌شد از هر آن‌چه که می‌خواستند!


پری کوچولو گفت:«یلدا، سردمه!»

-ببین پری دستهاتو به هم بمال گرمتر میشی.تازه خیابون از خونه ما گرمتره این‌قد غرغر نکن!

بیا بریم جلوی آشپزخونه این شیرینی پزیه بشین از توی پنجره‌اش باد گرم میاد.


-نمیشه بریم تو اون مجتمعه؟

-نه .رامون نمی‌دن. دیدی که اون شب نگهبانش بیرونمون کرد.

-آخه اونجا گرمه یلدا

-همین که گفتم. اون مرتیکه نمی‌ذاره بریم تو می‌خوای بزنه ما رو؟ ما برای مغازه‌های شیک اونجا، قشنگ نیستیم!


همین جا جلوی این مغازه بشین تا من یه دوری بزنم و بیام.

-تو هم پیشم بشین

-پری! تو اگه تنها بشینی مردم دلشون بیشتر می‌سوزه و فال بیشتری می‌خرند اما اگه من بشینم محلمون نمی‌دند و میرن


-زود بیای یلدا من سردمه

یلدا، پری را روی کارتونی جلوی شیرینی فروشی نشاند. تا خواست برود، صاحب مغازه بیرون آمد و با عصبانیت فریاد زد:«بلندشید ازاینجا ببینم برو یه جای دیگه بشین! پاشو ببینم، زود باش»


یلدا سریع و با ترس و لرز، دست پری را گرفت و به جلو دوید.


پری کوچولو گفت:«چرا نذاشت بشینم؟ مگه چی کار کردیم؟»

یلدا که حسابی ناراحت شده‌بود گفت:«شاید می‌ترسه شیرینی‌هاش بوی فقیری ما رو بگیره!

پری، اگه ما این فال‌ها رو نفروشیم نمی‌تونیم بریم خونه. می‌فهمی؟»


-اگه نفروشیم بابا، بازم ما رو میزنه؟ تو که دلت نمی‌خواد کتک بخوری؟ ها؟

یلدا بسته فالش را جلوی مردم می‌گرفت و التماس می‌کرد که بخرند.


مردم که محو تماشای مغازه‌ها و خریدشان بودند هر یک به صورتی از کنارشان می‌گذشتند.

یکی گفت:«نمی‌خوام»


دیگری رو به دوستش کرد و با خنده گفت:«ما فالمون خونده‌است نیاز به فال نداریم»

آن یکی، با دست و سرش گفت:«برو نمی‌خوام»


زنی نگاهی پر اندوه به دو دختر انداخت و گفت:«آخی طفلکا!» و گذشت و رفت.


مردی دستش را در جیبش کرد و هزاری درآورد و در کف دست پری گذاشت.

یلدا بسته فال را جلویش گرفت.

مرد گفت نمی‌خوام.


دختری جوان در حالی که دست دوست پسرش را محکم در دست گرفته‌بود به جلوی آن‌ها رسید.

دختر گفت :«بیا یه فال برداریم ببینیم چی برامون درمیاد»


پسر دستش رو کشید و گفت:«فال تو منم! فال می‌خوای چی‌کار؟ ذهنتو با این خرافات‌‌ها، خراب نکن»


و بلند با هم خندیدند و رفتند.


تا بالای خیابان را رفتند و برگشتند. مردم چنان غرق خودشان بودند که انگار پری و یلدا را اصلا نمی‌دیدند.

پری کوچولو گفت:«نمیشه یه جا بشینیم خسته شدم؟

---بشینی بیشتر سردت می‌شه


-فقط یه کم

-باشه بیا رو پله جلوی اون عابر بانکه بشینیم شاید یکی ازمون فال خرید.

-میشه برام یه کیک بخری؟

-پری، ما هنوز چیزی نفروختیم یه کم واستا شاید یکی دلش سوخت

اما انگار مردم دلشان هم نمی‌سوخت! اصلا آن‌ها را نمی‌دیدند!! چنان سر در لاک خود فرو برده‌بودند که جز خودشان هیچ چیزی را نه می‌دیدند نه می‌شنیدند!


زنی با دوستش از کنار آن‌ها رد شد.

زن به دوستش گفت:«اینا رو ببین تو رو خدا!»

دوستش گفت:«آره بیچاره‌ّها»

- اصلا دلت نسوزه، اینا یه باندند میارندشون و تمام خیابون خالی‌شون می‌کنند و سر ساعت مشخص میان میبرنشون. هر چی هم پول جمع کردند ازشون می‌گیرند.»

دوست زن گفت:«همه‌شون هم این طور نیستند یه روز توی پارک یه پسر بچه التماس می‌کرد ازش آدامس بخریم. طفلک پیراهنشو بالا داد تمام تنش کبود بود. گفت: اگه نتونیم چیزی بفروشیم ما رو می‌زنند»

زن که حواسش به مغازه‌ها بود با خوشحالی از دیدن چیزی که دنبالش بود گفت: پیداش کردم اون مغازه بود بدو...

 

و گذاشتند و رفتند

این حرف ها رو یلدا، بارها و بارها از مردم شنیده‌بود. دلش می‌خواست فریاد بکشد و بگوید که خوب که چی؟ گیرم حتی باندی هستیم، آیا ما گرسنه و تشنه نمی‌شیم؟ لباس و جای خواب نمی‌خوایم؟


زنی با شوهرش گذشت. زن گفت:«واستا یه فال ازشون بخرم»

مرد دست زن را کشید و گفت:«دلت برا اینا نسوزه، چند وقت پیش یکی از همین گداها رو گرفته‌بودند، میلیاردی پول داشته، چند تا خونه و مغازه داشته و فقط از راه گدایی اینا رو جمع کرده‌بوده، بیا زن، گداپروری نکن!»



مردی با جعبه شیرینی از کنارشان گذشت. برگشت و نگاهی به دو خواهر انداخت. در جعبه شیرینی را باز کرد و به هر کدامشان یک شیرینی داد.


خنده‌ای پر از شادی بر روی لب‌های پری نشست. با همان زبان بچگانه وگداوارش گفت:«دست شما درد نکنه»


و در چشم برهم زدنی، شیرینی را خورد.

یلدا نگاهی به شیرینی انداخت و نگاهی به پری. شیرینی را به سمت پری دراز کرد و گفت:«اینم بخور»

-خودت نمی‌خوای؟

-نه تو بخور

پاشو راه بریم، پاهام داره سوزنی، سوزنی میشه


پدرها، بچه‌هایشان را بغل گرفته‌بودند و عده‌ای دست فرزندانشان را به مهربانی در دست گرفته‌بودند.


یلدا از وقتی یادش می‌آمد، پدر مهربانی ندیده‌بود. پدرش همیشه خمار بود. همیشه عصبانی! همیشه بداخلاق!

هنوز جای لگد دیشب پدرش درد می‌کرد.


از وقتی امیر برادر بزرگش را گرفته‌بودند، این یلدا و پری بودند که باید نان خانه را درمی‌آوردند. امیر را به جرم دزدی و مواد فروشی گرفته‌بودند.

امیر هم سیزده سال بیشتر نداشت. هر شب بابا، در کیفش مواد می‌گذاشت تا به در مغازه‌ها و خانه‌ها ببرد و این بار که گرفته‌بودنش دیگر آزادش نکرده‌بودند.


یلدا شنیده‌بود که امیر را به کانون اصلاح و تربیت نوجوانان برده‌اند.


دو سالی هم می‌شد که مادرشان را از دست داد‌ه‌بودند. مادرش خودش را سوزانده‌بود.

از در و همسایه شنیده‌بود که از دست پدرش، مادرش خودش را سوزانده!


پدرش، مادر را مجبور به کار ناشایست کرده‌بود و مادرش نتوانسته‌بود این رنج را به تن بخرد و خود را از شر زندگی شوم و زشت پدرش خلاص کرده‌بود.


مردم کم‌کم داشتند به خانه‌هایشان برمی‌گشتند.

اما فال‌های یلدا، روی دستان کوچک و سیاه و کثیفش، مانده‌بود.


زنی با چند نفر از دوستانش جلوی در مجتمع ایستاده‌بود.


یلدا پری را روی پله‌ای جلوی یک مغازه که درش بسته‌بود نشاند و خودش بین مردم شروع کرد به فال فروختن.


زن با دوستانش، گرم حرف زدن بود و تند تند و با هیجان، چیزی را برای هم تعریف می‌کردند.


کیف پول قرمزی که روی زمین کنار پای زن افتاده بود، نظر یلدا را جلب‌کرد!



نگاهی به دور و بر انداخت. زن‌ها حسابی سرگرم حرف زدن بودند و حواسشان به کیف نبود.

یلدا آرام به سمت زن آمد.

نگاهی به زن‌ها انداخت.

اصلا حواسشان نبود.

دوباره دور و برش را نگاهی کرد. هیچ کس حواسش نبود.

خم شد و کیف را برداشت.

هنوز کمرش صاف نشده‌بود و از روی زمین بلند نشده‌بود که زن کناری به شانه زن زد و گفت:«کیفتو برداشت»


یلدا سرش را بلند کرد و کیف را به سمت زن گرفت.

اما قبل از آن که دهانش را بازکند، زن، محکم مچ لاغر و نحیف یلدا را گرفت و در حالی که یلدا را به تکان تکان انداخته‌بود بلند فریاد زد:«دزدی می‌کنی؟ احمق بیشعور؟»


زن سعی می‌کرد با سر و صداهایش، مردم را به دور خود و یلدا جمع کند.

یلدا که صورتش پر از اشک شده‌بود، با ترس و هق‌هق گفت:«نه به خدا! من نمی‌خواستم بدزدمش»


زن در حالی که مچ یلدا را محکمتر می‌گرفت گفت:«غلط کردی! خدا رو هم قسم می‌خوری! پس این تو دست تو چی کار می‌کنه؟ دزدهای بیشرف»


یلدا با گریه و زاری گفت:« نه خانم به خدا! به جون مادرم نه!»

زن نگذاشت یلدا ادامه بدهد و گفت:«زنگ بزنید 110 بیاد. چرا اینا رو جمع نمی‌کنند؟ آدم امنیت نداره! شهر پر شده از این گداهای دزد»


یلدا حسابی ترسیده‌بود. بدنش نه از سرما که از ترس، مثل بید می‌لرزید!

مردم دور زن جمع شده‌بودند یکی می‌گفت:«بچه‌است ولش کن»


اون یکی می‌گفت:«پدر مادرم ندارند اینا! چه توقعی دارید»


خانمی گفت:«ولش کن خانم بچه است! ولش کن»

زن با عصبانیت گفت:«یعنی چی بچه‌است؟ به اینا آموزش دزدی میدند! همین دلسوزی‌های الکی رو کردین که اینا راست راست دست تو جیب آدم می‌کنند و جیبتو خالی می‌کنند!»


چنان زن دست یلدا را محکم گرفته‌بود که به هیچ وجه نمی توانست از دستش فرار کند.


با این حال، بیشتر از خودش، نگران پری بود.

هر چه با چشم‌های اشکبارش نگاه می‌کرد، پری کوچولو را نمی‌دید.


ناگهان صدای وحشتناکی بلند شد. مردم به سمت خیابان دویدند.

دو ماشین محکم به هم زدند و دو راننده عصبانی و ناراحت، از ماشین پیاده‌ شدند.

راننده پژو، در حالی که قفل ماشین را به دست گرفته‌بود به سمت پراید آمد تا به کاپوت بزند که مردم زودتر جنبیدند و قفل را از دستش گرفتند.

دوست زن با تعجب نگاهی به راننده کرد و گفت:«شهلا! این قاسم آقا نیست؟»

زن که مچ یلدا محکم در دستانش بود، نگاهش را به خیابان تیز کرد و گفت:«چرا خودشه! ای داد بیداد»

و فراموش کرد دست یلدا را گرفته و سریع به خیابان دوید.


یلدا که انگار از غیب برایش کمک رسیده‌بود، سریع خود را از میان مردم بیرون کشید و به سمت پله مغازه رفت تا پری را پیدا کند.

اما .... اما پری کوچولو روی پله نبود!!!

با نگرانی به جستجو در دور و بر پرداخت. .. اما نبود...

به سمت مجتمع آمد تا وارد مجتمع شد، سریع نگهبان به سمتش آمد و گفت:«کجا؟کجا؟ برو بیرون ببینم»

-آقا تو رو خدا بذار برم تو. خواهرم گم شده!

-گفتم برو بیرون بچه و اخم‌هاشو بیشتر در هم کشید و صداشو بلندتر کرد وگفت:«گفتم‌، برو بیرون زود باش ببینم»


خیابان را به سمت بالا و پایین دوید.

اما هر چه می‌دوید، پری را نمی‌دید.

مردم به خانه‌هایشان رفته‌بودند و سر میز شب یلدایشان، کنار بخاری‌ها و شومینه ‌هایشان، در کنار دوستان و خانواده‌شان، گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. انواع و اقسام غذاها را سرو می‌کردند و اجیل و شکلات و شیرینی به هم تعارف می‌کردند. صدای خنده‌ها و شوخی‌هایشان توی کوچه شنیده‌می‌شد.


اما این وسط، یلدا، به هر کوچه و خیابانی سرک می‌کشید تا پری کوچولویش را پیدا کند.

خسته‌ شده‌بود... یعنی پری کوچولو کجا بود؟

روی پله‌ای نشست. اشک‌هایش به پهنای صورتش جاری بود...


در همین موقع مرد جوانی بالای سر یلدا رسید.

پرسید:«چیه دختر چرا گریه می‌کنی؟»

یلدا سرش را بلند کرد.

یک آن ترسی عجیب او را گرفت. این نگاه ها را قبلا هم تجربه کرده‌بود! این نگاه‌ها را خوب می‌شناخت!


مرد جوان دور و برش را نگاهی کرد و گفت:«جایی نداری؟ خونتون کجاست؟ گم شدی؟»


یلدا با ترس نگاهی به مرد انداخت. در چشم بر هم زدنی خودش را از چنگ مرد نجات داد و دوید...

دوید و دوید

حتی می‌ترسید برگردد و نگاه کند

فقط می‌دوید.... می‌ترسید حتی فریاد بکشید... هیچ آشنایی نداشت که صدایش را بشناسد و به کمکش بشتابد

فقط باید می‌دوید...!









موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 94 دی 9 :: 1:26 صبح :: توسط : ب. اخلاقی

 

به نام خدا

کادو روز معلم کلاس پسرهام

 

پسرهای کلاس ششم ، نه تنها اولین تجربه من در مقطع ابتدایی بود که اولین تجربه‌ام با دانش‌آموزان پسر بود. جدای از تمام سختی‌ها و مشکلاتش، بسیار بامزه و تازه و نو بود!

حسی نو و جدید و سرشار از انرژی و شادی! حسی زیبا و دوست داشتنی که حتی تا خانه و در خانه نیز با من بود. دلم برایشان تنگ می‌شد حتی وقتی پیششان بودم.

 

اما خاطره این صفحه‌ام برمی‌گردد به عید

عروسی برادرم درست در ایام نوروز بود و خیلی دوست داشتم پسرهای کلاسم را در این شادی و خوشحالی‌ام، شریک کنم.

به همین خاطر بعد از تمام شدن ایام نوروز و برگشت به مدرسه، تصمیم گرفتم یک روز برای پسرهایم ساندویچ بخرم و شادی‌ام را با این اندک هدیه بینشان تقسیم نمایم.

و معمولا هم ساندویچ بین پسرها، استقبال خوبی دارد.

خیلی خوشحال شدند و بسیار هم تشکر کردند.

در این میان، لقمه در گلوی علیرضایم پریده‌بوده و شاهینم برای مثلا کمک به او، مشتی حواله پشت علیرضا می‌کند و این مشت باعث می‌شود تا علیرضا تمام ساندویچ را بالا بیاورد فقط زرنگی کرده‌بود و پلاستیک جلوی دهانش گرفته‌بود.

 

یکی از بچه‌ها هم با خنده و بلند گفت :«خانم علیرضا، ساندویچو، سوپ کرد»

تازه فهمیدم چی شده!

خواستم حال بقیه بچه‌ها بد نشه، زود علیرضا را به بیرون کلاس و به حیاط فرستادم

شاهین که کنار علیرضا می‌نشست و شاهد این اتفاق بود، یک هو بلند شد و با حالی متحول گفت: «خانم حال منم بد شد»

 

سریع شاهینو هم فرستادم بیرون تا بقیه بچه‌ها حالشان بد نشود.

خودمم که آدم بد دلی هستم، خیلی سعی کردم تا جلوی حال بد خودم را بگیرم.

یاد علیرضا و پلاستیک توی دستش که می‌افتادم، دلم به هم می‌خورد اما به خاطر بچه‌ها خیلی سعی کردم بر این حالم غلبه کنم.

 

بعد از مدتی که این دو هوا خورده‌بودند به کلاس برگشتند. سعی کردم نگذارم سر این قضیه تا آخر تمام شدن خوردن بچه‌ها، حرفی به وسط بیاید.

خدا را شکر به خیر گذشت و جز علیرضا که حالش به هم خورده‌بود بقیه بد احوال نشدند.

 

این قضیه گذشت و گذشت تا نزدیک هفته معلم رسیدیم.

مادر حسینم نماینده کلاس بود. بهشون تآکید کرده‌بودم که برای روز معلم اصلا از مادرها و بچه‌ها پولی جمع نکنند و خانواده‌ها را به این خاطر در فشار و اذیت قرار ندهند.

اما حسینم تک‌روی می‌کرد و با این که گفته‌بودم از بچه‌ها پول نگیرد اما متوجه شدم، به حرف نمی‌کند و یواشکی در حال جمع کردن پول است.

 

زنگ تفریح خورد و بچه‌ها یکی یکی از کلاس خارج شدند. من و چند نفر از بچه‌ها، آخرین‌ها بودیم که خارج می‌شدیم. در همین بین، مبین تپولم جلو آمد و ده‌هزار تومن را به سمت من آورد که :«خانم بگیرید»

با تعجب پرسیدم این پول چیه؟

گفت:« خانم برای شماست دیگه برای روز معلم»

حسین هم اتفاقا بود.

تا مبین این را گفت با ناراحتی به حسین رو کردم و گفتم:« مگه نگفته‌بودم پول جمع نکنید؟! چرا گوش نمی‌دی حسین؟!»

 

حسین هم با ناراحتی رو به مبین کرد و گفت :«بریم پایین حالتو می‌گیرم»

من دیگه بی‌خیال شدم و به دفتر رفتم.

زنگ که خورد و به کلاس برگشتم، دم در کلاس، کولاک بود.

 

مبین صورتش پر اشک بود و لباس‌ّهاش خاکی و محکم به دیوار هم چسبیده‌بود!

گفتم چی شده؟ چرا گریه کردی؟

گفت خانم حسین و بچه‌ها چون به شما گفتیم ما رو زدند.

 

این زدن مثل این که شدید بوده و به پاره شدن شلوار مبین هم کشانده‌شده‌بود.

با ناراحتی وارد کلاس شدم

بچه‌ها که نشستند گفتم:« شما جای پسرهای منو دارید و من شماها رو به اندازه پسرهای خودم اگر بیشتر نه، کمتر هم دوست ندارم و قدر و ارزش شما برای من خیلی بیشتر از این‌هاست. من دوست ندارم شماها به خاطر من به جان هم بیفتید و همو بزنید و یا برای من هدیه‌ای بخرید»

شایانم که بیشتر به شازده کوچولو شباهت داشت گفت:« خانم! شما برای ما خیلی هدیه خریدید ما هم دوست داریم برای شما چیزی بخریم»

 

گفتم من جای مادرتونو دارم. مادرها همیشه برای پسرهاشون هدیه می‌خرند. قرار نیست شما جبران کنید. بعدش هم شما جبران کردید همین که بهترین خاطرات و روزهامو با شما دارم برای من بهترین هدیه است»

شایان گفت:« پس خانم ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم»

بچه‌ها هم با او هم صدا شدند و از هر گوشه‌ای کسی چیزی می‌گفت که راست می‌گه خانم، پس ما هم هدیه‌های شما رو پس میاریم

که ناگهان سامان  بی‌غرض و خیلی ساده و مهربان گفت:« خانم اگه هدیه ما رو قبول نکنید ماهم ساندویچتونو میاریم بالاا!»

این حرف را جدی و با ناراحتی زد.

منتظر بودم با گفتن این حرفش کلاس روی هوا برود ولی این طور نشد و بچه‌ها هم خیلی صاف و ساده پی حرفش را گرفتند و گفتند آره خانم یعنی چی؟.

 

اگه این طوره ما هم هدیه روز مردمونو پس میاریم!

 

وای تا سامان گفت بالا میاریم من یاد علیرضا افتادم.

خنده‌ام گرفته‌بود ولی سعی کردم به رو نیاورم.

قیافه سامان که یادم می‌افتاد آن قدر جدی و قاطع می‌خواست ساندویچ‌ها را برگرداند برایم خنده‌دار بود.

 

با تمام تلاشم بازم بچه‌ها کار خودشان را کردند و روز معلم به همراه هدیه من برای کل کلاس بستنی قیفی خریدند و با خوشحالی بهترین روز را گذراندیم.


هر کجا هستند، سلامت و سربلند باشند و بهترین روزها و لحظه‌ّها، بهترین شادی‌ها و خنده‌ها بر آن‌ها گذر کند!

امیدوارم تمام بچه‌های این سرزمین در سلامتی و شادی، زندگی کنند و بهترین روزها را برای خود رقم بزنند!

 

 

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 94 دی 5 :: 10:50 عصر :: توسط : ب. اخلاقی

 

به نام خدا

السلام علیک یا ابا عبدالله

و علی الارواح التی حلت بفنائک


دلها به سرزنان، سینه چاک می‌دهد در عزای حسین(ع)


غمی بزرگ به وسعت تمام نگفته‌های آوای نگاه‌ها و نواها، تو را در تک‌تک قطره‌های نفس و اشک، فریاد می‌دارد، یا حسین (ع)!

کربلا به خون تو تشنه نبود که از چشمه‌سار نگاه تو سیراب عشق بود و معرفت! سیراب مردانگی بود و سربلندی!

یا حسین (ع)!

پرچمت فراختر از صحنه کربلا بود چرا که به درازای تاریخ،‌ بر سر غریبه و آشنا، گسترد و دست‌های آسمانی بسیاری را با خود به خورشید رساند!


کجایی حسین زهرا؟! که بیداد، فریاد می‌زند؟

کجایی حسین فاطمه که سیاهی، گستره‌ی روشنایی را در چنگ کشیده و چراغ معرفت را خاموش کرده؟

کجایی حسین ابن علی، که نوجوانان قاسم پیشه‌ات در گوشه‌های تاریکی، زانو بغل کرده و اشک می‌ریزند؟ در انزوایی سرد در برهوتی از کشاکش دین و بی‌دینی، در برزخی از دنیا و آخرت!

کجایی ای حسین، ای نواده پیغمبر خدا! اینجا، اکنون کربلایی دیگر برپاست! و یزیدیانی از جنس ریا  با شولای یا حسین، حسینییان را از لبه شمشیر بی‌عدالتی می‌گذرانند و سیلی می‌زنند؟ راه می‌گیرند و دار می‌زنند!

 

کجایی حسین، ای سالار کربلا! که صداها در سینه‌ها، حبس می‌مانند و زبان‌ها در کام کشیده از ترس بیان حقیقتی روشن، از بیان پیدایی آشکار! از بیان آن چه که چشم‌ها بر آن شاهدند و گواه و زبان قاصر از بیان!

کجایی حسین، ای شش ماهه در بغل! مگر تو نبودی که فریاد زدی اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! شش ماهه‌های بسیاری اکنون بر سر دست‌ها و بر زیر پاها، آسمانی می‌شوند بی‌آن که غریو ناله‌هایشان، به گوشی رسد و دستی به فریادشان!

 

روزگار بدی است! روزگار ناجوانمردی! روزگار دغل، روزگار مردان نامرد، روزگار غربت قریبانی که در انزوای جمع به دار کشیده‌می‌شوند و به تنهایی رهسپار!

 

صورت دین را بی‌دینی، سیلی زده و رخسار اخلاق به بی‌اخلاقی، زرد گشته! تا نیمه‌های شب صدای یا حسین یا حسین، دیوارها و کوچه‌ها را به لرزه می‌اندازد و صبحگاه قضای نماز دل آسمان را به شیون!

یادمان رفته نیزه‌هایی را که بر سینه یارانت در ظهر عاشورا نشست تا صف عاشقانت در سجده حق، به فرادی نرود!

 

یا حسین، دل آسمان بر ماتمت چنان سهمگین، غمگین است که بر سینه‌ها چون کوهی سنگین از رنج و درد، می‌نشیند و سوگوارت را در عزایت، به سیل اشک می‌‌کشاند!

دیده‌ام، یارای سیل‌آسای اندوه تو را ندارد! می‌ترسم از این اندوه! از وسعتش! از ناتمامی‌اش! از این که بی این نوا و ماتم،‌چگونه بر صفحه زندگی شادی را دست گیرم و شادمانی را دامن!

یاریم کن که از خاک تشنه کربلای تو، در پناهی دیگر،‌ مأوا نجویم و سر بر زیر سایه‌ای جز سایه عشق تو، فرونیاورم!

 

من صدای چکاچک شمشیرهای دشت کربلا را می‌شنوم! از فرسنگ‌ها زمان می‌شنوم!

من شنیدم که کاخ یزید با آن همه دبدبه و کبکبه، با آن همه طلایی‌های دنیوی، از صدای خون تو در هم لرزید!

من شنیدم که شمر بر روی سینه‌ات، بارها جان داد و جان داد تا سر از خورشید جدا کند!

یا حسین (ع) دست تمام هستی از رسیدن به تو کوتاه که تو بر بلندای عشق و ایمان، بر بلندای مردانگی و ایثار ایستاده‌ای و هیچ کس را توان این نیست که این راه را این گونه، خداگونه راهی شود! ساقی شود! علمدار گردد و سیراب نگردد!

 

صدای زینب را شنیدم که ستون‌های بارگاه کفر را درهم شکست و لبخند تمسخر ظلم را به اشک نشاند، به سوگ کشاند!

از سلاله‌ی علی(ع) بلندترین نغمه‌های آسمانی برخاست، چرا که فرزندان پاکی، برگزیدگان حق، آیینه‌های خدا، جز این نباشند!

 

یا حسین (ع) گوشواره‌های دخترانت قرن‌هاست که دست به دست از این ظلم به آن ظلم به ارث می‌رسد! اما می‌دانم که روزی مهدی فاطمه بر تمامی این ظلم‌ها، بن‌بست خواهد زد و در زیر رکاب اسب ظلم‌ستیزش، دوباره یزیدیان را بر دار خواهدکرد و سر از تن جدا!

مرا تا آن روز یاری کن،‌ که دستم از دامن قافله سالار اسیران کربلا، زینب کبری، جدا نگردد و چادرش بر سرم،‌خیمه باشد!

می‌ترسم از روزگار رنگ‌رنگی که نیرنگ،‌دستان مرا نیز حنا نزند و نگاهم را ندزدد!

 

تو را به یا اخا اخای اباالفضل، به لبان تشنه عباس ابن علی، به سوز دل زینب،‌ قسم می‌دهم، یاریم کن که از یارانت باشم و جز طریق زینبی، راهی پیش نگیرم!

 

یا حسین (ع)

راهم بده تا در خیمه‌های آتش گرفته‌ات، دستان کودکانت را بگیرم و آتش خیمه‌هایت به دامن،‌خاموش کنم!

اجازه ده تا از فرات برای خیمه‌هایت با مشت، آب بیاورم و همسوی زینبت، اسیران را همراه شوم!

یاریم کن تا چوب بردارم و دندان خنده یزیدیانت را درهم شکنم!

به بازوانم قدرت ده تا طفل خردسالت را بر شانه گیرم و از میان آتش و دود، از میان خون و شمشیر بگذرانم!

 

می‌خواهم سر شمر را زیر سنگ آورم تا گلوی خورشید را به شمشیر نشانه نرود! نمی‌دانست بی‌دین بی‌اخلاق که خورشید از زیر تیغ نمی‌گذرد و شمشیر بر آسمان،‌ اثر نمی‌کند!

یا حسین (ع)

سلام بر تو، سلام تمام هستی بر تو، سلام تمامی آسمان‌ها بر تو، سلام ماه و ستارگان بر تو،‌ سلام عشق بر تو، سلام دین بر تو، سلام مردانگی بر تو، سلام تمامی سلام‌ها بر تو!

سلام بر تو و بر فرزندان تو

سلام بر زینب، بزرگ بانوی مردانگی و صلابت، ایمان و شچاعت، صبر و استقامت! قافله‌ساری که مردان ناجوانمردی را به زانو انداخت و سینه‌هایشان به کلام نافذش، درید!

سلام بر تو

سلام بر تو

و سلام بر تمامی یاران تو

 

   

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 94 مهر 28 :: 5:8 عصر :: توسط : ب. اخلاقی

ابوالفضل جان، این را از دوست شهیدی شنیدم که: در میان ما ساکنان موقت این جهان خاکی، آن‌هایی که در ماه مبارک رمضان به منزل واقعی خود فراخوانده می‌شوند با بقیه تفاوتی اساسی دارند.

من شاهدم که او خودش از این طایفه بود و در رمضان به دیدار حق شتافت.


آپلود عکس

آقای حق بین عزیز، مگر می‌شود در روزی که مهمان خدا هستی، در حالی که دهان جسم را بسته‌ای و دهان روح را به مناجات با معبود گشوده‌ای، در خانه خدا، در حالی که برای رفع مشکلی جزئی در «نور» و «روشنایی» فضای مسجد حرکت کرده‌ای، به ناگاه فراخوانده می‌شوی و دعوت حق را لبیک می‌گویی، چه کسی می‌تواند باور کند که رفتنی این چنین، حادثه‌ای بی‌معنا و اتفاقی باشد؟

ابوالفضل جان، به تو غبطه می‌خوریم که رفتاری چنین عاشقانه را در همه لحظات زندگی هم داشتی؛ تو دقیقه‌ای از زندگی را هدر ندادی و بی‌اعتنا به نقش و مسئولیت و لباس، از حرکت در راهی که بر عهده تو بود، نایستادی.

تو یک روحانی بودی که دوست داشتی در میان بچه‌ها و با بچه‌ها باشی و به همین خاطر معلمی را برگزیدی. بچه‌هایت از تو خاطره‌ها دارند. تو معلمی را با روحانیت جمع نکردی، بلکه آنها را در هم ضرب کردی و تصویر جدیدی از «معلم» و «روحانی» در ذهن بچه‌ها ساختی و این تنها یک بخش از روح پر تلاش تو بود.

تو از معدود کسانی بودی که «مدرسه» را به «مسجد» پیوند زده بودی و بدون اجبار یا دستور، دانش‌آموزانت را به مسجد آوردی و در مسجد درباره تجربه مدرسه حرف زدی و کیست که بتواند اهمیت این «پل» را در این روزگار پر از سرگردانی و آشوب انکار کند.

در گفتارت آشکار بود که به رغم پایان تحصیل رسمی و کسب مدارج خوب حوزه‌ای و دانشگاهی، اهل تفکر و اندیشه در احوال جامعه و انسان امروزی هستی و در راه حل مشکلات، کتاب را بر زمین ننهاده‌ای.

هر پدر یا مادری که برای شنیدن گزارش‌های تو از وضعیت تحصیلی فرزندش به مدرسه آمده باشد، در همان نگاه اول متوجه دلسوزی‌های صمیمانه تو می‌شد. صدایت آشنا و گرم بود و روشی که برای آموزش بچه‌های ما برگزیده بودی اصیل و انسانی بود. هر کسی که با تو برخوردی داشته، متوجه این برجستگی در روحیه و روش تو شده است.

آقای حق‌بین عزیز،

دل به این خوش داشتیم که در مسجد ما شیخی هست از جنس خودمان که با همه بزرگی که دارد می‌تواند با بچه‌هایمان حرف بزند و حتی ما هم می‌توانیم با او حرف بزنیم و بخندیم و در این میان، راه رستگاری را از زبان او بشنویم و تقوای عملی را در روش او ببینیم. دل به این خوش داشتیم که در مدرسه منطقه ما معلمی هست که تقوا را سرمشق علم کرده است.

امیدواریم بدون شما روشنایی مسجد کم نشود. امیدواریم نور مدرسه با اشکال مواجه نشود و کس دیگری باشد که صمیمیت و انسانیت و تقوی را سرمشق قرار دهد. امیدواریم آدم‌های خوب دیگری پیدا شوند و حرکت کنند و آن چراغ که شما به تعمیرش قیام کردید را درست کنند.

امیدواریم آن پلی که شما میان مدرسه و مسجد زدید، به این زودی‌ها خراب نشود.

زود رفتی برادر! ما راضی به رضای خدا هستیم اما کیست که جای خالی شما را احساس نکند؟ چه کسی هست که این فقدان را احساس نکند؟ هر چه باشد، در روزگار پر از نابسامانی که صداقت و تقوی و عشق و خیرخواهی و صمیمت و علم و شجاعت و دین و تلاش و خوشرویی را نمی‌شود در یک جا جمع کرد، ما یک مجموعه از همه این خوبی‌ها را از دست دادیم.

ابوالفضل جان،

خوشا به حالت که در ماه ضیافت خدا، در خانه خدا و در حال تلاش در راه خدا، عاشقانه به سوی معبود شتافتی. به روح پرهمت تو درود می‌فرستیم و از درگاه الهی برایت علو درجات را طلب می‌کنیم.

 

علی‌رضا یزدان‌پور




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 94 تیر 2 :: 4:12 صبح :: توسط : ب. اخلاقی


«قسمت دوم دره لاخ»


مرد جلو آمد و گفت :«نباید هم بشناسید من از ده خزانه‌ام. دو ده بالاتر. چوپان دهم»

کبلای که گویی می‌ترسید به ادامه حرف مرد گوش دهد با دنیایی از نگرانی و آشفتگی پرسید :«چه کار داری جوون؟»

-من چوپون ده خزانه‌ام

-این‌ را که گفتی!! خب که چی؟

-دو روز پیش گله‌ام را به کوه برده‌بودم. نزدیکی‌های غروب بود که گله را به سمت  ده هی کردم و برگشتم. آن روز گوسفندها دیوانه شده‌بودند. انگار از چیزی ترسیده‌بودند. هر گوسفندی به سمتی می‌دوید و به صدای من گوش نمی‌دادند. از مسیر خودشون خارج شدند و به سمت دره لاخ فراری شدند.

هر کاری کردم تا جلویشان را بگیرم و نذارم به سمت آن دره پر شیب و خطرناک نرن، حیوان‌های بی‌عقل به حرفم نکردند و از چوبم نترسیدند.

گوسفندها، یکی یکی به ته دره سُر می‌خوردند و می‌افتادند. رعد و برق و بارون هم مزید بر این مصیبت شد! باران که گرفت، هوا یکدفعه تاریک و سیاه شد. گوسفندهابیشتر ترسیدند و بیشتر به ته دره غلتیدند.

من غصه خودمو نداشتم، اما اگر بدون گوسفندها به ده برمی‌گشتم، جایی نداشتم و باید جواب آن همه آدم را پس می‌دادم برای همین همراه گوسفند‌ها به ته دره سُر خوردم تا راه را برای گوسفندها باز کنم و برشان گردانم.

دره لاخ، دره ایستاده و ترسناکیه! هیچ کس جرأت نکرده‌بود تا آن موقع پا به دره بذاره! هر کی هم ته دره افتاده‌بود، برنگشته‌بود و حتی نتوانسته‌بودند جسدش را بیرون بکشند!

اما... نمی‌دانم چی باعث شد که من آنن بی‌‌عقلی را بکنم و به ته دره برم. یکسره سُر می‌خوردم و پایین‌تر می‌افتادم.

در اون شُرشُر باران و تاریکی، من دست به هر سنگ و صخره‌ای می‌گرفتم تا گوسفندی را بالا بکشم.

گوسفندها از من بهتر از دره بالا می‌رفتند و من بیشتر به پایین پرت می‌شدم.

صدای هیاهو و بع‌بع گوسفندان در دره پیچیده‌بود و نمی‌گذاشت به درستی صدای دیگه‌ای را بشنوم. با این‌‌جهت احساس کردم، صدایی با ناله و فریاد کمک می‌خواد!

صدا، صدای یک زن بود! درست می‌شنیدم، صدای فریاد کمک یک زن بود!

اول فکر کردم، خیالاتی شدم و از ترس و نگرانی، گوش‌هایم صدا می‌ده، اما هر چه بیشتر گوش می‌دادم، صدا واضح‌تر و واضح‌تر می‌شد!

صدای فریاد یک زن بود از کجا ؟ ... کورمال کورمال و وحشت‌زده به دنبالش گشتم.

به صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. صدا از ته دره بود. از پشت یک سنگ بزرگ شنیده می‌شد.

به هر سختی و مشقّتی بود، خودم را به آن سنگ و صخره رساندم.

سنگی بزرگ بر در یک غار بود و صدا از درون غار و از پشت سنگ می‌آمد.

زنی با ناله و شیون کمک می‌خواست!

به نزدیک سنگ و در غار که رسیدم، جواب فریادش را دادم و خاطر جمعش کردم که کمکش می‌کنم!

صدای ناله زن از من خواست تا عجله کنم و سنگ را از در غار بردارم. به من گفت که برهنه هست و لباسی بر تن نداره و چیزی بهش بدم تا خودش را بپوشاند!

سنگ در غار خیلی بزرگ و سنگین بود و من با دست و چنگ نمی‌تونستم، سنگ را بردارم.

صدای ناله زن و التماسش برای کمک مرا دستپاچه می‌کرد و فکرم درست کار نمی‌کرد. ... اما از کار خدا، ته آن دره، شاخه تنومندی بر اثر رعد و برق آسمان، فروافتاده‌بود. همان شاخه را  بر سنگی محکم استوار کردم و هر چه نیرو و توان داشتم در بازوها و پاها جمع کردم و سنگ را بعد از کلی فشار دادن و هل دادن، از در غار کنار زدم.

لباس چوپانی‌‌ام را  به درون غار پرت کردم.

دخترک نمی‌تونست روی پاهاش بایستد  و راه برود. تمام کف پاهاش زخم و دردناک بود!

به پشت گرفتمش و تلاش کردم تا جان بی‌رمقش را از ته دره بالا بکشم. چندباری نزدیک بود، دو تایی دوباره به ته دره پرت بشیم. اما انگار یکی از پشت سر کمکم می‌کرد و نمی‌گذاشت به عقب برگردم و سُر بخورم.

یه نیرویی عجیب در خودم می‌دیدم که تا آن روز به خودم ندیده‌بودم! انگار از غیب، دستی داشت کمکم می‌کرد.

با دیدن دخترک، گوسفندان را کامل از یاد بردم!  تمام فکر و تلاشم، کمک به دخترک شده‌بود!

شکم دخترک مثل طبلی بالا اومده بود و این نمی‌ذاشت که به آسانی کمکش کنم. تنش زخم و خراشیده‌بود! پلک‌هاش، پِرپِر می‌زد! درست نمی‌تونست نگاه کند و یکریز با صدایی خفه و بریده بریده، التماس می‌کرد از آن جا دور بشویم!

گوسفندها خودشان را  از ته دره نجات داده‌بودند و بالا آمدند. احساس می‌کردم خدا این گله و مرا به ته این دره فرستاده تا این دخترک را نجات بدهیم! بعد بالا کشیدن دختر، گوسفندها مثل بزی کوهی، سبک‌پا و تیز از دره بیرون پریدند و راه را  در پیش گرفتند.

دخترک، جانی نداشت تا راه برود! کف دست‌ها و پاهاش را انگار تراشیده‌بودند. نمی‌توانست پاهایش را به زمین بگیرد یا از دست‌هاش کمک بگیرد!

تمام آن راه تا ده به پشت گرفتمش. می‌فهمیدم که از حال رفته و در هوش و حواس خودش نیست!!

تا به ده رسیدیم، نیمه‌های شب بود.

دخترک حال و روز خوبی نداشت. به هوش نمی‌آمد. گه‌گاهی چشمش را برای اندک زمانی بازمی‌کرد و واگویه‌ای می‌کرد و دوباره از حال می‌رفت.

تمام آن شب، زن و دخترم بالای سرش بیدار بودند و بر زخم‌هاش، مرهم می‌مالیدند و بر سر داغ و تب‌دارش، دستمال می‌گذاشتند!

نزدیکی‌های ظهر که کمی به حال آمد، یکریز بابا را صدا می‌زد. با همان حال و وضع خرابش، انداز داشت تا پیش پدرش برود!

زن و دخترم تمام مدت کنارش نشستند و نگذااشتند به سر زانو و با تن رنجور به این ده بیاید. اما یکریز گریه می‌کرد و فریاد می‌کشید که رهاش کنیم منم  به او قول دادم اگه از جایش تکان نخور د و بگذارد  حالش بهتر بشود من پدرش را پیشش می‌برم!


تن کبلای مثل بید می‌لرزید. تمام عرض و پهنای صورت درشت و بزرگش را، اشک پر کرده‌بود! سیلی از اشک بر تمام وجودش، جاری شده‌بود! انگار زبانش را بریده‌بودند! لام تا کام حرف نمی‌زد و فقط چشم به دهان چوپان دوخته‌بود! حتی پلک نمی‌زد! چشمان بزرگش از حدقه درآمده‌بودند! چنان انگشتانش را محکم، مشت کرده‌بود که خون از کف دستش، جاری شد!

چوپان متوجه حال بد کبلای شد.

دست کبلای را به دست گرفت و مشتش را به زور دست خود بازکرد و گفت :«خدا را شکر کن کبلای دخترت پیدا شد! به ما گفت که چی به سرش آمده. آن روز که به دنبال خار و هیزم به کوه میرود، رفیقی پیدا نمی‌کنه تا با هم همراه بشنود. برای همین به تنهایی سر به کوه می‌گذارد.

می‌گفت :«کمرم خم بود و سر در خار وهیزم‌ها داشتم تا از زمین دروشان کنم. یکباره احساس کردم، چیزی پشت سرمه! چیزی بزرگ و با عظمت! آن قدر که جرأت نکردم برگردم برای همین، قبل از آن که به عقب نگاه کنم، به جلو دویدم. اما انگار گام‌های من در مقابل آن، راهی را جلو نمی‌رفت. تا جنبیدم، خرخره‌ام، به زیر دندان‌هایش بود!

گفتم دیگه مُردم... هر درنده‌ای بود مرا درید و تمام شدم. پیش از آن که فریادی بزنم و صدایی برآورم، از هوش رفته‌بودم.

چقدر و چند ساعت، بی‌حال و بی‌هوش بودم، نمی‌دانم اما وقتی چشمانم را بازکردم، تاریکی بود و تاریکی!!!

در گلویم احساس درد و زخم می‌کردم. پاها و تنم نیز درد می‌کرد. دست که کشیدم، زخم‌ها را روی پاها و کمرم احساس می‌کردم. آن‌قدر مرا روی زمین با خود کشانده‌بود که لباس پاره شده‌بود و تنم زخمی!

هر چه نگاه کردم کسی را ندیدم. فقط می‌فهمیدم که در درون یک صخره مانند و در عمق یک تاریکی به گیر افتادم.

چهار دست و پا خودم را به جلو کشاندم. روزنه نوری از لابه‌لای سنگ‌ها مرا به سوی در کشاند. اما سنگ در، بزرگتر و سنگین‌تر از آنی بود که من بتوانم ذره‌ای تکانش بدهم.


هر چه صدا داشتم و فریاد، بلند کردم تا شاید کسی صدایم را بشنود اما... دریغ و افسوس که صدایم ماه‌ها به هیچ کس نرسید!! فقط احساس می‌کردم پدرم می‌شنود ولی نمی‌داند به کدام سو بیاید!! مطمئن بودم پدرم مرا پیدا خواهدکرد و نجات خواهدداد!

در این هیاهو فریاد، ناگهان سنگ در به کناری رفت و سایه غولی عظیم بر سردر نشست!

از ترس لال شده‌بودم! تمام لباسم نجس شده‌بود! سایه غول آن‌قدر بزرگ و پهن بود که فکر کردم مُرده‌ام و در دنیایی دیگر هستم و این از همان‌هاست که در جهنم منتظرند!

سایه جلوتر آمد. روشنایی از پشت بر او می‌خورد و هر لحظه روشن‌تر و واضح‌تر می‌شد!

غولی پشمالو که بر روی دو پا ایستاده‌بود و به من خیره شده‌بود! چشمانمان در یک نقطه به هم گره خورده‌بود! من از ترس و او از لذت!

چنگال‌هاشو بلند کرد و منو از زمین کند. جلوی خودش آورد!

چیزی رو که می‌دیدم باورم نمی‌شد! اگر هر کسی این رو برام تعریف می‌کرد، محال بود که قبول کنم! اما... واقعیت داشت!!

جلوی من یک خرس بزرگ سیاه نشسته‌بود!

مرگ را جلوی چشمام می‌دیدم! نمی‌توانستم فریاد بزنم! زبان در دهان نداشتم! گرمی و حرارت اشک‌هایم را بر روی صورتم احساس می‌کردم! کرخت و سست شده‌بودم! مثل یه خمیر وارفته و شل بودم! انگار نه انگار، استخوانی در کالبد داشتم!

صدای شکستن استخوان‌هایم را زیر دندان‌هایش و خرد شدن گوشت‌های تنم را  زیر آرواره‌هاش، می‌شنیدم!!

چشم‌هایم را بستم تا قیافه‌اش را نبینم!

اما... او مرا نخورد! زیر دندانش هم نگرفت. متوجه شدم که اشک‌هایم را می‌لیسد! صورتم را از اشک پاک می‌کرد و مرا محکم در بغل گرفت!

خرس، مرا نگرفته‌بود که بخورد بلکه برای خودش همدمی آورده‌بود!!


تمام لباس‌هایم را به تنم پاره کرد. کف دست‌ها و پاهایم را آن‌قدر می‌لیسید تا پوستش کنده بشود و نتوانم فرار کنم. فهمیدم درون غاری زندانی شدم وقتی می‌خواست غذایی بیارد و بیرون برود، سنگ بزرگی را بر در غار می‌گذاشت تا نتوانم فرار کنم.

برایم میوه می‌آورد. خودش گاهی حیوان کوچکی را شکار می‌کرد و می‌خورد. من هم باید می‌خوردم. مجبورم می‌کرد. از ترس و وحشت، من هم گوشت را خام می‌خوردم!

گاهی وقتی گریه می‌کردم و شیون سرمی‌دادم، صورتم را پاک می‌کرد اما وقتی عصبانی و ناراحت می‌شد، دیگه به گریه‌ها و اشک‌هام توجهی نمی‌کرد!

با تمام این که می‌فهمیدم در جایی دور از ذهن مردم، مرا پنهان کرده، اما امیدم را از دست ندادم و می‌دانستم اگه همه فراموشم کنند، پدرم به دنبالم می‌آید و پیدایم می‌کند! می‌دانستم که خدا فراموشم نکرده! درست مثل همن موقعی که بی‌مادر شدم و ترسیده‌بودم و خدا به من کمک کرد و غم بی‌مادری را با وجود پدرم از دلم پاک کرد! می‌دانستم همان خدای مهربان آن موقع‌ها، پدرم را به اینجا می‌آورد و نجاتم می‌دهد!

این تقدیرم بود اما ... ناامید نبودم و چشمم به همان یک روزنه روشن در غار بود تا پدرم بیاید!

چوپان به این‌جا که رسید، کبلای دو زانو بر زمین افتاد. شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزیدند! مردی به استواری کوه، دو زانو بر خاک افتاده‌بود!!!

دل چوپان از دردناله کبلای، به درد آمد! اشک صورت جوانش را در همسرایی با کبلای، پر کرد! زیر بغل کبلای را گرفت و گفت :«برخیز تا صبح نزده به ده برویم. ترخینه، چشم به راهت، خون می‌خورد! حال و روز خوشی ندارد! بیش از این صلاح نیست تا دخترک را تنها بگذاری.»


کبلای سنگین راه می‌رفت. حرف‌های چوپان، فلجش کرده‌بود! انگار کوهی از جایش برخاسته‌بود و راه می‌رفت! سنگین و سخت، قدم برمی‌داشت! توانش، ناتوان شده‌بود و بینوا نای جانش، بی‌نفس!

هر چه به ده نزدیک‌‌تر می‌شدند، نفس‌های کبلای تنگ‌تر وتنگ‌تر می‌شد! گویی چیزی در راه حلق و بینی‌اش گیر کرده‌بود! نه پایین می‌رفت و نه بالا می‌آمد! فقط در سینه‌اش، مچاله شده‌بود و نمی‌گذاشت کبلای به راحتی نفس بکشد!

صحنه‌ای را که می‌دید، باور نمی‌کرد! این که ترخینه نبود؟؟!!

کسی که روی تشک و کف اتاق بر زمین دراز به دراز افتاده‌بود، ترخینه نبود!!

پیرزنی سپیدموی و شکسته‌بود که زردی روزگار، صورتش را مچاله کرده‌بود و جز شکم‌طبل‌وارش، چهار لا استخوان بود که بر روی آن پوستی زخمی و سیاه کشیده‌بودند.

فروغ چشمانش، نگاه ترخینه نبود!! قامت خمیده‌اش، ترخینه نبود!!!

صدا، صدایی خراش‌خورده و تراشیده‌بود که پر از زخم و درد از ته چاهی بیرون می‌آمد!!!

کبلای باورش نمی‌شد که این ترخینه اوست!! اگر برق نگاهش را نمی‌شناخت و سوی چشمانش را احساس نمی‌کرد، هرگز باورش نمی‌شد که این پیرزن کوژپشت طبل‌شکم، ترخینه‌اش باشد!!

شنیده‌بود که بعضی موقع‌ها، از ما بهترهاـ جن‌هاـ نوزادهای آدمیزاد را قبل از چهل روزگی با بچه‌های خود عوض می‌کردند! ... شاید حالا هم ترخینه او را عوض کرده‌اند؟؟!!

ناباورانه به پاهایش نگریست!!! سُم نبود!! انگشتانش نیز خم و چنگوار نبود!! ... پس ترخینه‌اش را عوض نکرده‌بودند!! اما.... هیچ شباهتی به ترخینه هفت هشت ماه قبل نداشت!!!

ترخینه از نگاه کبلای فهمید که چقدر برای کبلای، دور و غریب شده‌است!!!! چقدر ناشناخته و مجهول!!

سر در پیش افکند و بزرگی شکمش را زیر لحاف، پنهان کرد! از شرم و غریبی، سرش را بلند نمی‌کرد!


سکوتی‌ سنگین و دردناک بر خانه حاکم شده‌بود!! سکوتی که از تاریکی غار و نمناکی آن، برای ترخینه، سخت‌تر تمام می‌شد!

نگاه ترسناک خرس برایش آسان‌تر از نگاه دردناک پدرش بود!!!

صدای اتاق را به ناگهان، هق‌هق گریه‌های بلند ترخینه درهم شکست!! سر در پیش و خجل‌زده، شرمگین و دردمند به آواز بلند گریست!!

این آواز گریه را کبلای خوب می‌شناخت! اگر هیچ چیز این دختر به ترخینه شباهت نداشت این آواز گریه، آواز گریه‌های دردناک ترخینه خودش بود!

طاقتش نیامد که بر اشک‌ها و گریه‌های ترخینه‌اش، به سکوت و درد بنشیند. دخترک پیرش را در بغل گرفت و با او هم‌آواز شد!!


شکم ترخینه، علامت سؤال بزرگی بود!؟ هیچ کس نمی‌دانست چه جوابی بر این معما بدهد؟

حوا گفت :«ته غار حتما کثیف و آلوده بوده و یا گوشت خامی که می‌خورده! احتمالا شکمش را کرم‌ها، پُر کرده‌اند! من شبیه این ماجرا را از قدیمی‌هایمان شنیده‌ام.

ترخینه درد فراوانی داشت. به خونریزی افتاده‌بود و از کمر درد و شکم‌درد، پشتش، صاف نمی‌شد!

هر دارو و مُلَینی که به او می‌دادند، اثر نمی‌کرد. صدای ناله‌هایش گوش ده را کر کرده‌بود.

کبلای نمی‌توانست با این حال او را به ده خود بازگرداند. ناچار بود در ده خزانه بماند تا حال و روز ترخینه کمی بهتر شود و سرپا بایستد.

حوا، شهربانو را بر بالای سر ترخینه آورد. شهربانو قابله ده بود. دستی بر شکم بزرگ ترخینه کشید. به کبلای اشاره کرد که از اتاق خارج شود.

رو به حوا کرد و گفت :«این دختر حامله است!! ولی بچه‌اش، تکون نمی‌خوره»

حوا گفت :«این دختر !!»

و دهانش بسته ماند.

شهربانو گفت :«اگر بچه را بیرون نکشیم، می‌میره! این همه خونریزی و درد، زنده‌اش نمی‌ذاره»

چشمان حوا از تعجب، گشاد شده‌بود! باورش نمی‌شد که آدمی بتواند از یک خرس باردار باشد.

شهربانو دوباره دستی بر شکم و پهلوهای ترخینه کشید و گفت :«من نمی‌توانم کاری برای این دختر بکنم. می‌ترسم که حتی اگر بچه‌اش را بیرون هم بکشم، خودش زنده نماند»

باید به شهر ببریدش.

حوا، آشفته و پریشان، دستان شهربانو را گرفت و با التماس و اشک گفت :«این دختر، درد کشیده‌است! مادر هم ندارد! اگر بگذاری و بروی به شهر نارسیده، خواهد مرد! کاری بکن شهربانو! ... بیا و برای این دختر مادری کن!!

شهربانو با ترس و لرز از جا برخاست و گفت :«می‌ترسم حوا!! اگر بمیرد چه؟»


حوا از در خارج شد و به نزد کبلای رفت.

کبلای به دیوار تکیه داد و حیران آسمان ماند!!

شهربانو در را بازکرد تا خارج شود. کبلای آشفته و پریشان‌حال، جلو دوید و با صورتی پر از اشک و آه،‌ رو به شهربانو با التماس گفت :«دستم به دامانت خواهر!!! خواهری کن و دخترکم رو نجات بده»

شهربانو، با تردید نگاهی به صورت کبلای انداخت. دلش نیامد جواب پدری سوخته را نه بگوید! یعنی نتوانست که نه بگوید!! در برابر آن‌همه التماس و اشک، دست و پا بسته ماند.

به اتاق برگشت و حوا را صدا زد.

نگاهی به ترخینه انداخت که از درد به خود می‌پیچید. باید درد را تمام می‌کرد. یا به زندگی یا به مرگ!


صدای ناله‌های ترخینه، هر لحظه بلندتر می‌شد. کبلای به کوچه رفت و سر در کوه نهاد.

شهربانو، بچه را که بیرون کشید با تعجب و ترس رو به حوا کرد و بچه را بلند کرد!!

حوا! این.... این... یه توله خرسه! مرده!! نگاهش کن!

حوا به سرعت،‌ توله خرس را در پتویی پیچید.

ترخینه‌، از حال رفته‌بود.

حوا دستان شهربانو را گرفت و چشم در چشمش دوخت و گفت :«این راز بین من و تو و خدایمان وپنهان بماند! حتی به پدرش نگو بگو شکمش را کرم‌ها پر کرده‌بودند. نگذار کبلای بیش از این درد بکشد!»


توله خرس را در کاهدانی پنهان کرد و شبانگاه دور از چشم چوپان و کبلای به خرابه‌ای برد و دفن کرد.

ترخینه از درد رها شده‌بود. اما ترسی نو بر ده آوار شد.

خرس، رد ترخینه را گرفته‌بود و به نزدیکی ده آمده‌بود. مردم او را دیده‌بودند و از ترس، جرأت بیرون آمدن نداشتند. صدای خرس در ده شنیده می‌شد.

کبلای برای رهایی مردم، ترخینه‌اش را برداشت و به ده خودشان برگشت... اما خرس، بو داشت. بو می‌کرد و به دنبال ترخینه از این کوه به آن کوه و از این روستا به آن روستا می‌رفت.

مردم، حبس خانه‌هایشان شده‌بودند و چند نفری به کوه و کمر، با بیل و کلنگ می‌رفتند. آسایش و امنیت از ده، پر کشیده‌بود!!

همه ده را سخن خرس پر کرده‌بود!! هر کسی چاره‌ای می‌اندیشید و نقشه‌ای می‌کشید!! اما می‌دانستند که حریف خرسی به آن بزرگی نیستند و می‌ترسیدند که خرس به ده حمله کند و تا به خود آیند، بسیاری را از بین ببرد. برای همین به پاسگاه نزدیک روستا پناه آوردند و از ژاندارم‌ها، کمک خواستند.

صدای چکمه‌های ژاندرم‌ها، سکوت کوه را می‌شکست.

بلاخره بعد چند روز و شب‌، دنبال کردن خرس، او را به ضرب گلوله از پای درآوردند!!

همه از شنیدن خبر کشته‌شدن خرس، خوش‌حال بودند ... جز یک‌نفر....ترخینه تنها کسی بود که از شنیدن این خبر، خوش‌حال نشد!!! به سوی کوه دوید و از دور لاشه خرس را نظاره‌گر شد و به آواز بلند بر خرس گریست!!!


خوش‌حالی مردم، طولی نکشید. آن سال،‌ آسمان، بر زمین بخیل شد! چشمه‌ها، تنگ‌نظر شدند و جوی‌ها، لاغر و نحیف! درختان از خواب زمستانی برنخاستند و شاخه‌ها سر در گریبان، خشکی نهادند! گاوها، شیرشان کم شد و لب‌های زمین از خشکی، ترک برداشت و خورشید، داغ‌دار و تب‌ناک، بر زمین تابید!

صدای خرس هنوز از کوه  شنیده می‌شد!!!!!

 

با سپاس از همراهی‌ و مهرتان















موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 94 اردیبهشت 23 :: 6:20 عصر :: توسط : ب. اخلاقی
1   2   3   4   5   >>   >   
درباره وبلاگ
خدا را شکر می‌کنم که هر چه از او خواستم به من زیباترش را هدیه داد!
آرشیو وبلاگ
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 17
کل بازدیدها: 46760